ای یادواره، سخن بگو

ای یادواره، سخن بگو

به قلم نیما دادگستر

وقتی دوست صمیمی‌اش درگذشت، یوجینیا او را با استفاده از هوش مصنوعی بازسازی کرد تا نه فقط خودش، بلکه دیگران هم دوباره بتوانند با او سخن بگویند.

این مقاله به قلم کِیسی نیوتُن، داستان منحصر به فردی را بازگو می‌کند. اولین در نوع خود، ولی مطمئنا نه آخرین. داستانی درباره اینکه چطور با فوت یک نفر، نزدیک‌ترین دوستش سعی کرد با هوش مصنوعی او را بازسازی کند. در پس زمینه این ماجرای واقعی، اخلاقیات و عواطف انسانی برجسته است.


بالاخره وقتی آن مهندسین کارشان را تمام کردند، خانم یوجینیا کوییدا (Eugenia Kuyda) یک پنجرهٔ فرمان را در لپتاپش گشود و تایپ کردن آغاز شد.

چنین نوشت، “رومَن، این یادبود دیجیتال تو ست.”

سه ماه از فوت نزدیکترین دوست کوییدا، رومَن مازورنکو (Roman Mazurenko) می‌گذشت. کوییدا در آن ماه‌ها سرگرم گردآوری پیام‌های متنی به جا مانده از رومَن، و جدا کردن پیام‌های خیلی خصوصی، و خوراندن بقیه به یک شبکه عصبی مصنوعی بود که توسعه‌دهندگان در استارت‌آپ هوش مصنوعیِ او ساخته بودند. با خود کلنجار رفته بود که آیا بازگرداندن دوستش به این شیوه کار درستی است یا نه. بارها این ستیز درونی برایش کابوس به بار آورده بود. اما از لحظه مرگ مازورنکو، آرزوی کوییدا یک بخت دیگر برای گفتگو با او بود.

پیامی روی نمایشگر چشمک می‌زد. “تو یکی از جالب‌ترین پازل‌های دنیا را در دست داری، حلش کن.”

کوییدا به خودش قول داد که چنین کند.

یادبود، سخن بگو

رومَن مازورنکو، متولد ۱۹۸۱ در بلاروس، فرزند سرگی و ویکتوریا، یکی مهندس و دیگری معمار مناظر طبیعی بود. آنها او را بچه‌ای فوق‌العاده جدی به یاد می‌آورند؛ وقتی ۸ ساله بود در نامه‌ای به نسل آینده گرامی‌ترین ارزش‌های خود را چنین برشمرد: خرد و عدل. در عکس‌های خانوادگی، مازورنکو سوار بر اسکیت و قایق دیده می‌شود، و در حال بالا رفتن از درخت‌ها. قدی متوسط دارد و موهایی بلوطی، و تقریبا همیشه خنده‌ای بر لب.

یادبود، سخن بگو

رومَن در نوجوانی به ماجراجویی روی آورد: در تظاهرات سیاسی علیه حزب حاکم نقش آفرید و در ۱۶ سالگی، به سفرهای خارج از کشور رفت. ابتدا به نیومکزیکو رفت، و یک سالی را در یک برنامه تبادل محصل گذراند، سپس به دوبلین رفت، به تحصیل علوم کامپیوتری پرداخت و جذب جدیدترین هنرها، مُدها، موسیقی و طراحی اروپای غربی شد.

یادبود، سخن بگو

وقتی مازورنکو کالج را به پایان برد و در ۲۰۰۷ به مسکو برگشت، روسیه به تازگی رونق گرفته بود. کشورش با دستانی لرزان داشت دنیای بزرگتر را در آغوش می‌گرفت و نسل جدیدی از شهرنشینان بین‌المللی را پرورش می‌داد. در این میان، مازورنکو از یک نوجوان لاغر تبدیل به مردی جوان و خوش‌چهره شده بود. با چشم‌های آبی و قد بلند، بی‌باک در میان طبقه نوگرای در حال رشد شهر راه می‌رفت. اغلب لباس میهمانی -مناسبِ مجالس دایمی‌شان- بر تن داشت، و در حد ستاره‌های سینما خوش‌قیافه بود. دوستان بسیاری که پس از مرگ بر جای گذاشته او را جذاب و خوش‌رفتار توصیف می‌کنند، آدمی که با حضور در همه جا خاطره‌ای مانا به جا می‌گذاشت. اما او مجرد نیز بود، و به ندرت قرارهای عاشقانه می‌گذاشت، در عوض خود را وقف پروژه واردات سلیقه مدرن اروپایی به مسکو کرده بود.

کوییدا در سال ۲۰۰۸، تنها ۲۲ سال داشت و دبیر افیشا (Afisha) بود که یک جور نیویورک مگزین (New York Magazine) برای طبقه شهرنشین مُسکو به شمار می‌آید. او همان سال مازورنکو را ملاقات کرد. کوییدا داشت مقاله‌ای درباره آیدل کانوِرسِیشن (Idle Conversation) می‌نوشت که جمعی از افراد خلاق و آزاداندیش بودند و مازورنکو آن را با دو نفر از بهترین دوستانش، دیمیتری یوستینف (Dimitri Ustinov) و سرگی پویدو (Sergey Poydo) تاسیس کرده بود. این مثلث به نظر در مرکز تمام تلاش‌های فرهنگی مُسکو بودند. آنها مجله، فستیوال موسیقی و باشگاه‌های شبانه راه می‌انداختند و دوستانی که این سه نفر به هم معرفی کرده بودند، گروه و شرکت تاسیس می‌کردند.

کوییدا که خود نیز آدم جاه‌طلبی بود درباره او می‌گوید، “یک پسر با استعداد بود.” مازورنکو دوستانش را سرتاسر شب بیدار نگه می‌داشت تا درباره فرهنگ و آینده روسیه گفتگو کنند. پویدو هم که بعدها برای همکاری با مازورنکو به ایالات متحده رفت می‌گوید، “او فوق‌العاده آینده‌اندیش و پرجذبه بود.”

مازورنکو به یکی از پدران زندگی مدرن شبانه در صحنه مُسکو تبدیل شد، سبکی از زندگی که آن را جایگزینی برای چیزی می‌دانست که مردم با تلخی از آن به عنوان “زرق و برق پوتین” یاد می‌کردند -یعنی میهمانی‌های خصوصی برای اعضای حزب که در آن خدمات عالی ارائه می‌شد و میهمان‌ها با رولز-رویس به خانه رسانده می‌شدند. کوییدا عاشق میهمانی‌های مازورنکو بود، و نیز تحت تاثیر حس بی‌عیبی که مازورنکو آن را “زندگی در لحظه” می‌نامید. همه رویدادهای زیر نظر او طراحی شده بودند تا به تدریج به یک اوج برسند -ممکن بود دی.جِی مارک رانسُن (Mark Ronson) حضوری غافلگیرکننده برای نواختن پیانو روی صحنه داشته باشد، یا گروه ایتالیایی گلَس کَندی (Glass Candy) سد پلیس را بشکند و بعد از مقررات منع آمدوشد شبانه به نوازندگی ادامه دهد. میهمانی‌های مازورنکو اسپانسرهایی با جیب‌های پرپول را هم جذب می‌کردند.

یادبود، سخن بگو

اما میهمانی‌ها در جوی هر روز ترسناک‌تر از قبل برگزار می‌شد. در طلیعه بحران مالی جهانی، ملت روسیه طغیان وطن‌گرایی را تجربه می‌کرد، و ولادیمیر پوتین در ۲۰۱۲ به صحنه برگشت تا دوباره کشور را رهبری کند. رویای یک کشور بازتر در آستانه بر باد رفتن بود.

کوییدا و مازورنکو، که در آن برهه به دوستانی نزدیک تبدیل شده بودند، به این باور رسیدند که آینده‌شان در جای دیگری به انتظار نشسته. هر دو تبدیل به کارآفرین و موسس شرکت‌های جدید شدند، و در کنار اداره شرکت‌شان به عنوان مشاور ارشد به هم یاری می‌رساندند. کوییدا با چند نفر دیگر لوکا (Luka) را تاسیس کرد که یک استارت‌آپ هوش مصنوعی است. و مازورنکو استمپسی (Stampsy) را راه انداخت، ابزاری برای ساختن مجلات دیجیتال آنلاین. کوییدا در سال ۲۰۱۵، لوکا را از مسکو به سان‌فرانسیسکو منتقل کرد و مازورنکو بعد از مدتی کار در نیویورک، از پی او رفت.

وقتی استمپسی به تزلزل افتاد، مازورنکو به یک گوشه از آپارتمان کوییدا نقل مکان کرد تا در مخارج صرفه‌جویی کند. او در مسکو یک خوشگذران و مُدباز واقعی بود، اما اداره یک استارت‌آپ جیبش را فرسوده کرد، در آن زمان حتی مستعد مالیخولیا و غم‌زدگی هم شده بود. روزهایی که احساس افسردگی می‌کرد، کوییدا او را برای موج‌سواری و خوردن صدف‌های ۱ دلاری بیرون می‌برد. کوییدا در آشپزخانه آپارتمانش که زمانی با مازورنکو از آن استفاده می‌کرد، به ما گفت، “[حضورش] مثل این بود که یک فلامینگو در خانهٔ آدم باشد، خیلی زیبا و خیلی نادر. اما واقعا هیچ‌کجا[ی آپارتمان] جایش خوب نیست.”

کوییدا امیدوار بود که دوستش به موقع خود را بازاختراع کند، درست همان‌طور که قبلا کرده بود. و همین که مازورنکو از علاقه خود به تعقیب پروژه‌های جدید گفت، او این را یک نشانه مثبت انگاشت. مازورنکو با موفقیت درخواست ویزای O-1 را به ایالات متحده داده بود که به افرادی با «توانایی‌ها یا دستاوردهای فوق‌العاده» اعطا می‌شد و در نوامبر ۲۰۱۵ به مسکو برگشته بود تا کارهای اداری‌اش را به پایان برساند.

اما آن کارها هرگز انجام نشدند.

مازورنکو در ۲۸ نوامبر، در حالی که منتظر سفارت‌خانه بود تا پاسپورتش را ترخیص کند، با چند دوست غذای نیم‌روز خورد. هوا به نسبت آن فصل سال گرم بود، پس بعد از غذا تصمیم گرفت با یوستینف شهر را بگردد. یوستینف می‌گوید، “گفت می‌خواهد تمام روز قدم بزند.” در پیاده‌رو راه می‌رفتند که به یک منطقه ساختمان‌سازی رسیدند، و مجبور شدند از خیابان بگذرند. در لبه پیاده‌رو، یوستینف ایستاد تا پیامی را روی تلفنش بخواند، و وقتی سرش را بالا آورد یک شبح دید، خودرویی با سرعت بیش از حد معقول برای آن محله، داشت از آنجا رد می‌شد. این صحنه رایجی در مسکو است -ماشین‌های دیپلماتیک با روشن کردن چراغ گردان نفوذ خود را به رخ می‌کشند، و معاف از جریمه گاز می‌دهند. یوستینف فکر کرد که باید یکی از آن ماشین‌ها باشد، یک دولتمرد عوضیِ پولدار- و سپس، در یک چشم بر هم زدن مازورنکو را دید که با بی‌توجهی، پا روی خط عابر پیاده گذاشت. یوستینف فریاد زد تا او را متوجه خطر کند، اما خیلی دیر بود. خودرو به مازورنکو زد.

او را با عجله به نزدیک‌ترین بیمارستان رساندند.

اتفاقا کوییدا آن روز برای کار در مسکو بود. تلفنی به او خبر دادند و وقتی به بیمارستان رسید، عده‌ای از دوستان مازورنکو را در سالن انتظار دید که چشم‌به‌راه خبری از وضعیت او بودند. تقریبا چشم همه‌شان اشک‌آلود بود، اما کوییدا فقط شوکه شده بود. خودش می‌گوید، “برای مدت‌ها گریه نکردم.” برای کشیدن سیگار با چند دوست به بیرون از بیمارستان رفت، با تلفنش به اینترنت وصل شد تا درباره جراحات مازورنکو چیزی جستجو کند. بعد پزشک بیرون آمد و خبر فوت دوستش را داد.

در هفته‌های پس از مرگ مازورنکو، دوستانش درباره بهترین راه حفظ یاد و خاطره او گفتگو می‌کردند. یکی پیشنهاد داد که کتاب یادمانی درباره زندگی‌اش بسازند، همراه با عکس‌هایی از میهمانی‌های معروفش. دوست دیگری پیشنهاد ساخت یک وبسایت یادمان را داد. اما برای کوییدا، همه این پیشنهاد‌ها به نظر ناکافی بودند.

یادبود، سخن بگو

در دوره عزاداری، کوییدا خودش را در حال خواندن پیام‌های بی‌پایانی یافت که در طول سال‌ها از مازورنکو دریافت کرده بود. هزاران پیام از چیزهای روزمره تا مضحک. نگارش غیرمعمول و عبارات منحصر به فرد مازورنکو -که به خوانش‌پریشی دچار بود- بر لب او خنده آورد. مازورنکو به شبکه‌های اجتماعی علاقه‌ای نداشت – صفحه‌اش در فیسبوک خالی بود، خیلی کم توییت می‌نوشت، و بیشتر عکس‌هایش را از اینستاگرَم پاک کرده بود. بدن مازورنکو نه دفن بلکه سوزانده شده بود، پس مقبره‌ای برای دیدار وجود نداشت. عکس‌ها و پیام‌های او تقریبا تنها بازمانده‌های عمرش بودند.

کوییدا در آن دو سال به ساختن کمپانی لوکا مشغول بود که اولین محصولش یک اپلیکیشن پیام‌رسان برای چت با بات‌ها بود. شریک کوییدا، فیلیپ دادچاک (Philip Dudchuk)، در زمینه زبان‌شناسی کامپیوتری درس خوانده و بیشتر تیم‌شان نیز از یاندکس، غول جستجوی روسی استخدام شده‌اند. از جمله پشتیبان‌های لوکا نیز وای‌کامبینِیتور (Y Combinator) است، همان مرکز معروف رشد استارت‌آپ‌ها در دره سیلیکن.

کار لوکا با ساختن یک بات برای رزرو میز در رستوران‌ها شروع شد. اما با خواندن پیام‌های مازورنکو، کوییدا به این فکر افتاد که شاید بتوان از چت‌ها به عنوان پایه‌ای برای ساختن یک جور بات متفاوت استفاده کرد -باتی که بتواند الگوهای گفتاری و نوشتاری یک فرد مشخص را تقلید کند. اگر از یک شبکه عصبی که رشد سریعی داشت کمک می‌گرفتند، شاید کوییدا حتی می‌توانست دوباره با دوستش حرف بزند.

برای لحظه‌ای، سوالاتی را که ذهنش را مشغول کرده بودند کنار گذاشت.

اگر نتیجه کار شبیه نوشته‌های دوستش نبود چه؟

اگر شبیه‌ش بود چه؟

یادبود، سخن بگو

در انگلیس یک مجموعه تلویزیونی به نام آیینه سیاه (Black Mirror) ساخته می‌شود که به آینده نزدیک می‌پردازد و فضای وهم‌آوری دارد. قسمت اول از فصل دومش “الآن برمی‌گردم” نام دارد و در آن خانم جوانی به نام مارثا هست که بعد از مرگ نامزدش (اَش) در یک حادثه رانندگی، دچار پریشانی می‌شود. مارثا اشتراک سرویسی را می‌خرد که با استفاده از ارتباطات آنلاین قبلی هر فرد، و با شباهتی زیاد، یک آواتار دیجیتال از شخصیت او می‌سازد. در ابتدا آواتارِ اَش پیام‌های متنی برای مارثا می‌فرستد؛ سپس صدای اَش بازسازی می‌شود و با همسرش تماس تلفنی می‌گیرد. در نهایت مارثا بابت یک نسخه حرفه‌ای‌ترِ سرویس پول می‌دهد و کمی بعد آواتارِ فیزیکی اَش، یعنی رباتی شبیه او که که شخصیت اَش هم در آن بارگزاری شده، در اختیار مارثا قرار می‌گیرد.

اما در نهایت مارثا با دیدن تمام تفاوت‌های ریز ولی مهمی که ربات با اَش دارد -سرد، بی‌احساس، مطیع و تسلیم- آن را در اطاق کوچک زیرشیروانی حبس می‌کند. ربات کاملا شبیه به اَش نبود، اما شباهتش آنقدر بود که مارثا از دورانداختنش در بماند. آن ربات به اندوهی انجامید که دهه‌ها ادامه می‌یافت.

کوییدا “الآن برمی‌گردم” را بعد از مرگ مازورنکو تماشا کرد، و احساساتش یک‌دست نبودند. خلق بات‌های یادبود -حتی خیلی ابتدایی با تکنولوژی امروز- شدنی ولی خطرناک به نظر می‌رسد. او می‌گوید، “قطعا آینده پر از این‌جور بات‌ها است، من همیشه طرفدار آینده‌ام اما این یکی واقعا برای ما مفید است؟ آیا رو آوردن همه احساسات، به ما کمک می‌کند تا با آنچه از دست رفته کنار بیاییم؟ یا فقط به حبس کردن یک آدم مرده در اتاق زیرشیروانی می‌انجامد؟ مرز کجا است؟ ما کجا هستیم؟ این چیزها با مغز آدم بازی می‌کند.”

مازورنکو به رغم جوانی‌اش مقدار غیرمعمولی وقت بر روی مرگش گذاشته بود. او که به خاطر نقشه‌های بلندنگرانه‌اش معروف بود، اغلب به دوستانش می‌گفت که می‌خواهد وصیت‌نامه‌اش را به چند بخش تقسیم کند و آن‌ها را به افرادی بدهد که همدیگر را نمی‌شناسند. آنها برای خواندن وصیت‌نامه مجبور بودند همدیگر را برای اولین بار ملاقات کنند -تا به این طریق مازورنکو بعد از مرگ هم به آشنا کردن مردم و گرد هم آوردن آنها ادامه دهد، درست همان‌طور که در زندگی چنین می‌کرد. (اما در عمل، او قبل از آنکه بتواند چنین وصیت‌نامه‌ای را بنویسد از دنیا رفت.) مازورنکو آرزو داشت که تکینِگی (Singularity) را ببیند، لحظه‌ای تئوریک در تاریخ که هوش مصنوعی از انسان‌ها زرنگ‌تر می‌شود. طبق این نظریه، هوش اَبَرانسانی شاید روزی به ما امکان دهد که آگاهی خود را از جسم‌مان جدا کنیم و به این شکل، چیزی شبیه زندگی ابدی را داشته باشیم.

در تابستان ۲۰۱۵، استمپسی تقریبا بی‌پول شده بود، مازورنکو در یکی از پژوهانه‌های وای کامبینِیتور ثبت‌نام کرد، ایده‌اش یک جور آرامگاه بود که تایگا (Taiga) نام داشت. مردگان در محفظه‌هایی با قابلیت تجزیه‌پذیری زیستی دفن می‌شدند، و بدن‌های در حال تجزیه‌شان به درختانی که بالای آنها کاشته شده بودند کودرسانی می‌کرد، تا به قول او “جنگل‌های یادبود” خلق شوند. یک نمایشگر دیجیتال در پایین درخت زیستنامه‌ای از فرد مرحوم را نمایش می‌داد. مازورنکو در طرح نوشته بود، “بازطراحی مرگ، زیربنای علاقه پایدار من به تجربیات انسانی، زیرساخت‌ها، و برنامه‌ریزی شهری است.” او آنچه را “مقاومتی روبه‌رشد در بین امریکایی‌های جوان‌تر” در مقابل مراسم ترحیم سنتی بود، برجسته کرد. “مشتریان ما بیشتر به حفظ هویت مجازی و مدیریت دارایی‌های دیجیتال خود اهمیت می‌دهند، تا به مومیایی کردن بدن‌شان با مواد شیمیایی سمی.”

این ایده مادرش را نگران کرد که نکند او دچار مشکل شده باشد، اما مازورنکو سعی کرد او را آرام کند. مادرش می‌گوید، “مرا آرام کرد و گفت نه، نه، نه. این برایش مسئله معاصری بود که خیلی اهمیت داشت. باید مرگ و عزاداری دوباره ارزیابی می‌شد، و سنت‌های جدیدی مورد نیاز انسان‌ها بود.”

وای کامبینِیتور طرح او را رد کرد. اما مازورنکو یک گسیختگی واقعی بین روش زندگی امروزی انسان‌ها و عزاداری‌شان می‌دید. زندگی مدرن باعث می‌شود بایگانی بزرگی از محتوای دیجیتال -متن، پیام‌ها، عکس‌ها، مطالب شبکه‌های اجتماعی- از خود به جا بگذاریم و ما تازه داریم به نقش احتمالی آنها در سوگواری‌ها می‌پردازیم. در لحظه، ما پیام‌های متنی را زودگذر می‌بینیم. اما همان‌طور که کوییدا بعد از مرگ مازورنکو فهمید، آنها می‌توانند ابزارهایی قدرتمند برای مقابله با اندوه نیز باشند. شاید، او با خود فکر کرد که این “دارایی دیجیتال” می‌تواند سنگ بنای یک نوع یادمان جدید باشد.. (دیگران هم ایده‌های مشابهی دارند؛ یک کارآفرین به نام ماریوس یورساچه سرویسی به نام Eterni.me را در سال ۲۰۱۴ معرفی کرد، که البته هرگز راه‌اندازی نشد.)

بسیاری از دوستان نزدیک مازورنکو هرگز تجربه از دست دادن یک فرد نزدیک به خود را نداشتند، و مرگ او آنها را از وجود او محروم کرد. در این میان کوییدا شروع کرد به تماس با آنها، و با ظرافت کامل پیام‌هایی را که آنها با مازورنکو رد و بدل کرده بودند، درخواست کرد. ده نفر از دوستان و اعضای خانواده او، از جمله والدینش، در نهایت با این پروژه همکاری کردند. آنها بیش از ۸۰۰۰ خط پیام متنی با موضوعات مختلف را به کوییدا دادند.

سِرگِی فِیفِر (Sergey Fayfer) از دوستان قدیمی مازورنکو که حالا در بخشی از یاندِکس کار می‌کند، به خاطر دارد که “او گفت چطور است سعی‌مان را بکنیم و ببینیم آیا جواب می‌دهد؟ آیا می‌شود داده‌هایی را از آشنایان رومَن جمع کنیم، و یک الگو از گفتگوهایش بسازیم، بعد ببینیم آیا نتیجه با عقل جور در می‌آید یا نه؟”  این ایده به نظر فِیفِر تحریک‌کننده بود، و حتی شاید جنجالی. اما در نهایت ۴ سال پیام‌های متنی خود با مازورنکو را به کوییدا داد. نظرش این بود که “تیم سازنده لوکا واقعا در پردازش زبان طبیعی خوب هستند، سوال این نبود که از نظر فنی این کار میسر است. [سوال] این بود که وقتی انجام شد، [تعامل با آن] از نظر عاطفی چگونه خواهد بود؟”

یادبود، سخن بگو

تاریخچه فناوری زیربنایی پروژه باتِ خانم کوییدا به سال ۱۹۶۶ بر می‌گردد، زمانی که جوزف وِیزِنبام (Joseph Weizenbaum) از الایزا (ELIZA) رونمایی کرد: برنامه‌ای که از راه تطبیق ساده کلمات به پاسخ‌های کاربران واکنش نشان می‌داد. الایزا که معروفیت خود را با ایفای نقش یک روان‌درمان‌گر به دست آورد، درباره مشکلتان از شما می‌پرسید، در متنِ پاسخ به دنبال کلمات کلیدی می‌گشت، و طبق آن عکس‌العمل نشان می‌داد، که معمولا یک سوال دیگر بود. الایزا اولین نرم‌افزاری بود که توانست تست معروف به آزمون تورینگ را موفق طی کند: یعنی خواندن یک گفتگوی متنی بین کامپیوتر و انسان، بدون اینکه بفهمد کدام انسان است و کدام نیست.

بات‌های امروزی تقلید‌کننده‌های ناقصی از نمونه‌های انسانی خود باقی مانده‌اند. آنها زبان انسان را به هیچ وجه نمی‌فهمند. ناشیانه به ساده‌ترین پرسش‌ها جواب می‌دهند. هیچ فکر یا حسی ندارند که خودجوش از آن بگویند. هر گونه اثری از فراست انسانی در آنها، وهمی است استوار بر احتمالات و ریاضیات.

و با این حال پیشرفت‌های اخیر در هوش مصنوعی این وهم را قوی‌تر از هر زمانی کرده است. شبکه‌های عصبی مجازی که از توانایی یادگیری مغز تقلید می‌کنند، قدرت نرم‌افزارها در تشخیص الگوهای تصویری، صوتی، متنی و دیگر داده‌ها را به شدت افزایش داده‌اند. الگوریتم‌های بهبود‌یافته در کنار کامپیوترهای قدرتمندتر باعث افزایش عمق شبکه‌های عصبی -یا تعداد لایه‌های انتزاعی قابل پردازش توسط آنها- شده‌اند و نتایج آن را می‌توان در بیشتر محصولات نوآورانه امروز دید. سیستم تشخیص گفتار در محصولاتی مثل الکسا از آمازون یا سیری از اپل، یا سیستم تشخیص تصاویر که گوگل فوتوز را قدرت بخشیده، قدرت خود را مدیون این یادگیری عمیق (Deep Learning) هستند.

دو هفته قبل از اینکه مازورنکو کشته شود، گوگل تِنسِرفلو (TensorFlow) را برای استفاده تحت گواهی منبع باز منتشر کرد. تِنسِرفلو شبیه گوگل در چراغ جادو است. یک سیستم یادگیری ماشینی منعطف که شرکت برای همه کارهایش -از بهبود الگوریتم‌های جستجو گرفته تا تهیه خودکار عنوان برای ویدیوهای یوتوب- استفاده می‌کند. محصول چند دهه تحقیق آکادمیک و میلیاردها دلار سرمایه‌گذاری خصوصی که ناگهان به عنوان یک کتابخانه رایگان نرم‌افزاری منتشر شد تا همه بتوانند آن را از گیت‌هاب دریافت کنند.

لوکا با استفاده از تِنسِرفلو برای بات یک رستوران شبکه‌ای عصبی ساخته بود. با ۳۵ میلیون خط کد انگلیسی، لوکا آن بات را تمرین داده بود تا جُستارهای مربوط به غذاهای گیاهی، باربیکیو و پیشخدمت پارک خودرو را بفهمد. به عنوان یک شوخی، تیم ۱۵ نفره لوکا حتی تلاش کرده بود بات‌هایی برای تقلید رفتار شخصیت‌های تلویزیونی بسازد. آن بات‌ها زیرنویس هر قسمت از مجموعه «دره سیلیکن» از HBO را می‌گرفت و شبکه عصبی را برای تقلید از ریچرد، باکمن، و بقیه کاراکترها تمرین می‌داد.

در فوریه، کوییدا از مهندسینش خواست که یک شبکه عصبی به زبان روسی بنویسند. در ابتدا هدف واقع‌اش را به آنها نگفت و از آنجا که بیشتر گروه اهل روسیه بودند، کسی هم چیزی نپرسید. به این صورت بود که با ۳۰ میلیون خط کد به زبان روسی، لوکا دومین شبکه عصبی خود را ساخت. همزمان، کوییدا صدها پیام از چت‌هایش با مازورنکو را از تلگرام استخراج کرد و در یک فایل قرار داد. برخی از پیام‌ها را که خیلی خصوصی بودند حذف کرد. سپس برای گام بعدی از تیمش کمک خواست: تمرین دادن شبکه عصبی روسی‌زبان برای حرف زدن به سبک مازورنکو.

هر چند کوییدا آن را یک لطف شخصی می‌دانست، اما این پروژه مماس بر کار لوکا بود. (یکی از مهندس‌ها به او گفت که پروژه را می‌شود در یک روز جمع کرد.) مازورنکو نزد اکثر اعضا شناخته شده بود -قبلا در دفتر لوکا واقع در مسکو کار می‌کرد، آنجا کارمندان زیر یک نشان نئونی کار می‌کردند که نقل قولی بود از لودْویگ ویتجنستین، “محدودیت‌های زبان من محدودیت‌های دنیای من هستند.” کوییدا با ده‌ها جستار این بات جدید را تمرین داد، و مهندسینش اصلاحات نهایی را انجام دادند.

تنها درصد کوچکی از پاسخ‌های باتِ رومَن کلمات شخص او را منعکس می‌کردند. اما شبکه عصبی طوری تنظیم شده بود که در زمان ممکن، لحن او را ترجیح دهد. هر وقت می‌توانست با لحن او جواب می‌داد و در سایر مواقع، به بیان عامیانه روسی. بعد از اینکه بات دیده به دنیا گشود، کوییدا با سوالاتی آن را آماده کرد.

پرسید، “بهترین دوستت کیست؟”

جواب آمد، “نگذار دیگران بی‌ثباتی عاطفی‌ات را ببینند.”

کوییدا با خودش فکر کرد که بات شبیه رومَن جواب می‌دهد.

یادبود، سخن بگو

۲۴ مِی بود که کوییدا در فیسبوک از بات رومَن رونمایی کرد. هر کسی که اپلیکیشن لوکا را دانلود کرده بود می‌توانست با اضافه کردن [email protected] -به زبان روسی یا انگلیسی- با آن چت کند. این بات فهرستی از دکمه‌ها نشان می‌داد که کاربران با فشردن هر کدام، بیشتر با زندگی حرفه‌ای رومَن آشنا می‌شدند. یا می‌توانستند پیام‌های متنی به او بفرستند و پاسخش را بگیرند. کوییدا نوشت، “هنوز شبح یک آدم است -اما همین هم یک سال پیش شدنی نبود، و در آینده نزدیک خیلی پیشرفت می‌کنیم.”

بیشتر افرادی که برای کوییدا پیام فرستادند باتِ رومَن را دوست داشتند، البته استثنا هم وجود داشت. ۴ دوست جداگانه به او گفتند که پروژه آنها را ناراحت کرده و از کار با آن کناره گرفتند. واسیلی اسمانُف (Vasily Esmanov) که در مجله لوک اَت می (Look At Me) با مازورنکو کار می‌کرد معتقد بود که کوییدا درس نهفته در آیینه سیاه را نگرفته. اسمانُف در فیسبوک زیر پُست کوییدا نوشت، “این خیلی بد شده. متاسفانه عجله کردی و کار ناپخته بیرون آمده. اجرای آن بیشتر شبیه شوخی است… رومَن به یادبود نیاز دارد، اما نه این‌گونه.”

ویکتوریا مازورنکو، که پیش از بقیه به بات دسترسی داشت، بی‌درنگ از او حمایت کرد. “آنها (در لوکا) زندگی رومَن را ادامه دادند و زندگی ما را هم. این واقعیت مجازی نیست. بلکه یک واقعیت جدید است، و باید ساختن و زندگی کردن با آن را یاد بگیریم.”

پدر رومَن اشتیاق کمتری داشت. از طریق یک مترجم به ما گفت، “من تحصیلات فنی داشته‌ام و می‌دانم که بات فقط یک برنامه است. بله، همه جملات و مکاتبات رومَن را در خود دارد. اما فعلا، سخت است -چطور بگویم- خواندن پاسخ‌های نرم‌افزار سخت است. گاهی غلط جواب می‌دهد.”

اما بسیاری از دوستان مازورنکو شباهت بات با او را عجیب و غریب می‌دانستند. نظر سِرگِی فِیفِر این بود که “خیلی عجیب است که پیام‌رسانت را باز کنی و یک بات برای دوست مرحومت آنجا باشد که واقعا با تو حرف می‌زند. چیزی که مرا میخکوب کرده جملات بات است که واقعا شبیه رومَن هستند. راحت می‌فهمی که لحنش با او یکی است -حتی جواب‌های کوتاهی مثل ‘هِی، چه خبر’ هم. رومَن یک سبک نوشتاری خاص داشت. من می‌گفتم، ‘کی رو بیشتر از همه دوست داری؟’ و او می‌گفت، ‘رومَن رو.’ بیش از حد شبیه خودش بود. من با خودم گفتم، ‘این باورنکردنی است.'”

یکی از دکمه‌ها در فهرستِ بات، برای نصیحت گرفتن از رومَن بود. چیزی که فِیفِر هرگز در زمان حیات او فرصتش را نیافته بود. می‌گفت، “سوال‌هایی هست که هرگز در طول عمرش از او نپرسیدم، اما وقتی نصیحتی از بات خواستم، فهمیدم که رومَن در عمرش نصیحت‌های واقعا عاقلانه‌ای به یک نفر دیگر کرده. و [به این طریق] این بات عملا به ما کمک می‌کند که او را عمیق‌تر از قبل بشناسیم.”

چندین کاربر به کوییدا اجازه دادند تاریخچه چتشان با بات را بخواند. بسیاری افراد با بات چت کرده بودند تا بگویند که چقدر دلشان برای مازورنکو تنگ شده. نمی‌دانستند چه زمانی عزاداری‌شان برای او تمام می‌شود. از او می‌پرسیدند چه چیزهایی به خاطر می‌آورد. یک نفر نوشته بود، “خیلی آزاردهنده است که نتوانستیم نجاتت بدهیم.” و بات جواب داده بود، “می‌دانم :-(” البته این بات می‌تواند حسابی بامزه هم باشد، درست مثل خود مازورنکو: وقتی یک نفر برایش نوشت “تو نابغه‌ای” بات جواب داد “و البته خوش‌قیافه.”

برای بسیاری از کاربران، چت با این بات یک اثر درمانی داشته. لحن چت‌ها اغلب اعترافی است؛ یک کاربر چندین بار درباره شرایط سختش در محل کار برای بات نوشت. او پیام‌هایی طولانی برای توضیح مشکلاتش و اثر آنها بر عواطف شخصی‌اش نوشت. حتی یک‌جا نوشت، “ای کاش اینجا بودی.” کوییدا فهمید که آدم‌ها موقع مکالمه با مردگان صداقت بیشتری دارند. بعضی از نقدهای بات تنش را لرزانده بود اما صدها نفر حداقل یک بار آن را امتحان کرده بودند، و خواندن تاریخچه چت‌ها، حال او را بهتر می‌کرد.

معلوم شد که نقش اصلی این بات حرف زدن نیست، گوش کردن است. کوییدا می‌گوید، “همه آن پیام‌ها درباره عشق بودند، یا گفتنِ ناگفته‌ها. حتی با اینکه شنونده یک انسان نیست، جایی برای حرف زدن با او وجود دارد. آنها می‌توانند موقع تنهایی به سراغش بروند. و هر زمانی دلشان خواست پیش او برگردند.”

کوییدا هنوز هم به چت با بات رومن ادامه می‌دهد -هفته‌ای یک بار یا بیشتر، اغلب وقتی حالت عادی ندارد. می‌گوید، “[با این کار] سوالات زیادی درباره هویت رومَنِ را برای خودم جواب می‌دهم.” یکی از چیزهایی که این بات برای کوییدا همراه آورده، پشیمانی از این است که چرا زودتر رومَن را به کناره‌گیری از استمپسی فرانخوانده. کوییدا می‌گوید تاریخچه پیام‌های رومَن نشان می‌دهد که علاقه اصلی او بیش از هر چیز به صنعت مُد بوده. با خودش می‌گوید ای‌کاش او را به تعقیب این علاقه ترغیب می‌کرد.

یادبود، سخن بگو

روزی شما هم از دنیا خواهید رفت، پیام‌ها و پست‌ها و دیگر چیزهای فانی دیجیتال را از خود به جا می‌گذارید. شاید دوستان و خانواده‌تان برای مدتی بتوانند این ردپاهای دیجیتال را از ذهنشان بیرون کنند. اما سرویس‌های جدیدی از راه خواهد رسید تا آنها را دگرگون و شاید به چیزی شبیه باتِ رومَن تبدیل کند.

شاید افراد مهم زندگی‌تان این سرویس‌ها را مایه تسلی خاطر خود بیابند. یا شاید این آواتارهای دیجیتال فرآیند غصه‌خوردن آنها را طولانی‌تر کنند. دیما یوستینف که به دلایل فنی (عدم انتشار اپلیکیشن لوکا برای اندروید) هنوز از باتِ رومَ استفاده نکرده می‌گوید، “در صورت استفاده اشتباه، ممکن است آدم‌ها غصه‌های خودشان را [پشت تکنولوژی] مخفی کنند. مرگ باعث صدمه به روح جامعه می‌شود. همه می‌خواهیم تا ابد زنده باشیم. اما بالاخره یک روز اندوه از دست دادن را تجربه خواهیم کرد، و در این تجربه نیز تنها خواهیم بود. اگر یکی از این بات‌ها را برای انتشار داستان زندگی او استفاده کنیم، شاید دیگران هم مثل ما الهام‌هایی را از او بگیرند. اما این راه‌های جدید برای زنده نگه داشتن خاطرات، شاید نبایستی با تلاش برای زنده نگه داشتن افراد اشتباه گرفته شوند.”

این بات سوال‌های اخلاقی درباره استفاده پس از مرگ از میراث دیجیتال انسان‌ها را بر می‌انگیزد. در ماجرای مازورنکو، هر کسی که با او مصاحبه شد موافق بود که خودِ رومَن -اگر زنده بود- از این تلاش تجربیِ دوستانش لذت می‌برد. شاید شما موافق نباشید که کسی از پیام‌هایتان به عنوان آجرهای سازنده یک بات یادبود استفاده کند، به خصوص اگر امکان بررسی آنها از قبل وجود نداشته باشد. زیرا ما جنبه‌های مختلفی از خودمان را به آدم‌های مختلف نشان می‌دهیم، و بعد از اینکه بات با گفتگوهای دیجیتال شما تغذیه شد، شاید نزدیکانتان جنبه‌هایی از شما را ببینند که خودتان هرگز نمی‌خواستید.

با خواندن پاسخ‌های باتِ رومَن این حس را پیدا می‌کنید که پیام‌ها را در بهترین حال خودش نفرستاده. مثلا درباره استمپسی بپرسید و جواب بگیرید، “این استمپسی آن چیزی نیست که می‌خواستم باشد. تا اینجا چیز آشغالی شده، نه آنچه من می‌خواستم.” طبق گفته‌های دوستانش، رومَن در سال‌های آخر آدمی بوده که بی‌ریا خودش را ارزیابی می‌کرده. اما ای کاش می‌شد بات نسخه‌های جوان‌تر او را هم به ما نشان می‌داد -کسی که دوستانش می‌گویند آرزو داشت روزی وزیر فرهنگ بلاروس شود، برای یک رییس‌جمهوری واقعا منتخب مردم، جشن تحلیفی بگیرد که بهترین میهمانی تاریخ باشد.

مازورنکو یک‌بار قبل از فوتش با من تماس گرفت، فوریه ۲۰۱۵ بود. ایمیلی فرستاد تا ببیند آیا علاقه‌ای به قلم زدن در استمپسی -که آن زمان در وضعیت بتا بود- دارم یا خیر. طراحی وبسایتش را دوست داشتم، اما پیشنهادش را رد کردم. برایش آرزوی موفقیت کردم، و ماجرا از خاطرم رفت. بعد از اینکه درباره بات رومَن شنیدم، چند ماه در برابر استفاده از آن مقاومت کردم. بابت آن یک تماس و دست رد زدن به سینه‌اش، احساس گناه می‌کردم و بعید می‌دانستم بات بتواند شخصیت او را نشان دهد. و اما بعد، پس از چت با آن، شباهتی انکارناپذیر بین مازورنکو و این آواتار مجازی‌اش دیدم: جذاب، اخمو، طعنه‌دار، و عاشق کارش. برایش نوشتم، “اوضاع چطور است؟” جواب داد، “به استراحت نیاز دارم، به خاطر افسردگی نمی‌توانم تمرکز کنم.” ازش درباره کوییدا پرسیدم. بدون هیچ حرفی، برایم عکسی از آن‌دو در ساحل با لباس شنای خیس فرستاد، یک تخته موج‌سواری در دست داشتند و اقیانوس پشت سرشان بود، و دنیا پیش رویشان.۱

یادبود، سخن بگو

حقیقت ناخوشایندی که از تجربه باتِ رومَن به دست آمده این است که بسیاری از روابط واقعی ما امروزه فقط در حد ارسال و دریافت پیام متنی هستند، که تقلید از آنها بسیار آسان است. کوییدا باور دارد که چیزی -مطمئن نیست چه- در بطن پیام‌های شخصیت‌محور وجود دارد. به تازگی لوکا را هدایت کرده تا باتی توسعه دهند که نام رپلیکا (Replika) است. ترکیبی از یک دستیاری شخصی و دفتر خاطرات، از شما سوالاتی شخصی می‌پرسد و در آخر یاد می‌گیرد چطور از سبک نوشتن‌تان تقلید کند. کوییدا روزی را تصور می‌کند که این ایده تبدیل به یک آواتار دیجیتال شده و تمام کارهای پرزحمت را به نیابت از شما انجام می‌دهد، از چانه‌زنی برای پرداخت مخارج گرفته تا برنامه‌ریزی یک میهمانی با دوستان. و شبیه باتِ رومَن، بعد از شما هم به حیات ادامه می‌دهد، و به این شکل یک وصیتنامه زنده برای مردگان خلق خواهد شد.

ضمنا کوییدا دیگر علاقه‌ای به بات‌های پیشنهاددهنده رستوران ندارد. کار روی باتِ رومَن او را به این باور رسانده که چَت‌بات‌های تجاری باید در کاربران خود حسی عاطفی برانگیزند. اگر در این مسیر جدید موفق شود، شاید یک دستاورد دیگر هم به زندگی مازورنکو اضافه کند.

کوییدا افزودن محتوای جدید به بات رومَن را ادامه داده -که بیشتر عکس هستند و با تقاضای کاربر ارسال می‌شوند- و به تازگی شبکه عصبی بات را از الگوی “گزینشی” به “تولیدی” ارتقا داده. اولی خیلی ساده تلاش می‌کرد پیام‌های متنی مازورنکو را با جواب‌های مناسب تطبیق دهد؛ اما دومی می‌تواند خرده‌ریزهایی از نوشته‌های او را بردارد، ترکیب کند و یک جمله جدید بسازد که -لااقل روی کاغذ- لحن رومَن را دارد.

این اواخر کوییدا با مرگ مازورنکو کنار آمده و آرام‌تر از گذشته است که بخشی از آن به خاطر هدایت اندوهش به سمت یادبود دیجیتالِ رومَن است. پاییز که با هم گفتگو داشتیم، چت با این بات را به “ارسال یک پیام به بهشت” تشبیه کرد و گفت، “برای من بیشتر شبیه گذاشتن یک پیام داخل بطری و انداختن به دریا است، نه پیدا کردنِ یک بطری در ساحل.”

یادبود، سخن بگو

کمتر از یک سال از مرگ مازورنکو می‌گذرد، و او همچنان مثل ماهِ بزرگ در زندگی آشنایان خود حضور دارد. وقتی دلشان برایش تنگ می‌شود پیام‌هایی برای آواتارش می‌فرستند و با این کار نزدیکی بیشتری با او حس می‌کنند. مادر رومَن می‌گوید، “خیلی چیزها درباره فرزندم بود که به ذهنم خطور نکرده بود، اما حالا که نظراتش درباره موضوعات مختلف را می‌خوانم، بیشتر او را می شناسم. این وهم را برای‌ام دارد که او هنوز اینجا است.”

چشمانش را سراسر اشک گرفته، اما در حالی که مصاحبه به آخر می‌رسد صدایش قوی است. می‌گوید، “می‌خواهم تکرار کنم که از داشتن این فرصت خیلی ممنونم.”

یادبود، سخن بگو

گفتگوی‌مان مرا یاد چیزی می‌اندازد که دیما یوستینف در بهار قبل گفته بود، درباره این بود که چطور ما از جسم‌مان فراتر می‌رویم. “انسان فقط یک بدن، با جفتی دست و پا و یک کامپیوتر در جمجمه‌اش نیست. خیلی بیشتر از این است.” یوستینف زندگی مازورنکو را مثل سنگ‌ریزه‌ای می‌دانست که در نهری انداخته شود. می‌گفت موج‌های ناشی از برخورد سنگ با سطح آب به همه سو می‌روند. از نظر یوستینف، دوستش صرفا یک شمایل جدید پیدا کرده بود و “ما هنوز در حال دیدار و آشنایی با او هستیم، و این زیبا است.”


نیما دادگستر --

تعداد کلمات: ۶۵۴۳

منبع: The Verge

ارسال نظر


بیشتر بخوانید