تجسم چیزهایی که در آینده خواهند آمد (پروفایل جانی آیو در نیویورکر)

تجسم چیزهایی که در آینده خواهند آمد (پروفایل جانی آیو در نیویورکر)

به قلم نیما دادگستر

آیو می‌گوید، "من خجالتی‌ام." لهجه لندنی او با وجود بیست سال دوری از خانه هنوز دست‌نخورده باقی‌مانده. "من همیشه روی کار واقعی تمرکز دارم، و فکر می‌کنم این تمرکز، برای توصیف چیزی که آدم به آن اهمیت می‌دهد، از هر سخنرانی‌ای موجزتر است." صدایش در این موقع آرام بود ولی دست‌هایش بی‌قرار بودند، مثل کسی که بخواهد با تلنگر آدامسی را از نوک انگشتش بپراند.

مقاله خیلی بلندی که اینجا می‌خوانید تقریبا ۲ سال پیش در نشریه پرسابقه نیویورکر منتشر شد. در آن روزها اپل‌واچ معرفی شده بود و نقش جانی آیو درون کمپانی برجسته‌تر از قبل می‌شد. اینجا چیزهای تازه‌ای درباره جانی آیو خواهید فهمید، از جمله اینکه  چطور یک طراح صنعتی بدل به برترین محصول اپل شد.


یک. روز رونمایی اپل‌واچ

پروفایل جانی آیو در نیویورکر

در ماه‌های اخیر، سِر جاناتان آیو، مدیر ارشد گروه طراحیِ اپل -که در مدرسه متوسطه راگبی بازی می‌کرد، و هنوز هم هیکل ستبری دارد که آن را با کمرویی جابه‌جا می‌کند انگار که به دیگری تعلق دارد- خود را با دو عبارت “عمیقا خستهٔ خسته” و “همیشه دلواپس” توصیف کرده. وقتی روی یک چهارپایه آلومینیومی در استودیوی طراحی اپل می‌نشیند، یا بر چرمِ کِرِمی‌رنگِ صندلی عقب بنتلی مولسانَش -که خودرویی در حد رئسای جمهوری است- تکیه می‌زند، گاه یک آهِ نرم طنزدار هم می‌کشد. حالش نشانگر بار مسئولیت سنگینی است که قدرشناسی کامل مدیران اپل، بر دوشش گذاشته است. در طول دو دهه گذشته، زمان‌هایی بود که فکر ترک اپل به ذهنش خطور کرد، اما او ماند، تا تبدیل به یک دوست صمیمی برای استیو جابز شود و کیفیت ساخت و جلای آیمک، مک‌بوک، آیپاد، آیفون و آیپد را پی بیفکند. او حالا یکی از دو فرد قدرتمند در باارزش‌ترین کمپانی دنیا است. گاهی در مسیر یک ساعته هر روز صبحش از سان‌فرانسیسکو به مقر اپل در دره سیلیکُن، به رادیوی CNBC گوش می‌کند، اما آگاهی از اینکه هزاران کارمند اپل بر تصمیم گیری او -و سلیقه‌اش- متکی‌اند و نیز اینکه اعلام غیرمنتظره بازنشستگی‌اش می‌تواند سهامداران اپل را غافلگیر کند، او را ناراحت می‌کند. (برای داشتن معیار: یک افت ۱۰ درصدی در ارزش فعلی اپل به معنای کاهش ۷۱ میلیارد دلاری در دارایی سهامداران است.) به گفته لورین پاوِل جابز، بیوهٔ استیو جابز، که به آیو و خانواده‌اش نزدیک است، “جانی هنرمندی است با خلق وخوی هنرمندانه، و قبل از همه خودش به شما خواهد گفت که قرار نیست هنرمندها مسئول چیزهایی از این نوع باشند.”


یک صبح در سپتامبر (۲۰۱۴)، آیو داشت چند کیلومتر دورتر از مقر اپل در کوپرتینو، در محوطه کنار تالار اجتماعات یک کالجِ محلی با چند دوست صحبت می‌کرد، از جمله کریس مارتین از گروه موسیقی کُلدپلِی، و استیون فرای، بازیگر و نویسنده بریتانیایی. شلواری گشاد با رنگ روشن پوشیده بود، با برشی خاص انگار که برای یک آشپز دوخته شده باشد، کفش جیر کلارکز -قهوه‌ای مایل به زرد- به پا داشت، و موهایش هم ماشین شده بود. چند سال قبل، همکارانش برای کریسمس یک مجسمه پلِی موبیل به او هدیه داده بودند، و او هنوز ظاهرش را شبیه آنچه در مجسمه منعکس شده، نگه داشته است. مجسمه ۷ اینچی آیو، یک عینک آفتابی به صورت داشت و یک کیف والکسترا به رنگ سفید شیری در دست. عکس این مجسمه، تصویر قفل صفحهٔ آیفون شخصی آیو است.

آیو داشت دستش را روی سرش می‌کشید، و به آرامی صحبت می‌کرد. او بی‌نهایت باتوجه است، با اخم‌هایی از جنس دقت و عذرخواهی بابت تاخیرها یا درهم‌ریختگی محل کارش، و به نظر می‌رسد که این خوی او به دیگران نیز منتقل شده -از جمله، احتمالا، به خدمه جت شخصی‌اش که یک گلف استریم جی وی با ۲۰ صندلی است، و آن را پس از فوت استیو جابز در ۲۰۱۱، از بیوه‌اش لورین پاوِل خریده. آیو با دوستش پاوْل اسمیت، یک طراح مُد بریتانیایی، بیشتر به وسیله کارت پستال ارتباط دارد، که به گفته اسمیت، شامل “کلماتی مثل ‘دوست‌داشتنی،’ ‘خاص،’ ‘خیلی نازنین’ هستند -کلماتی خاص رفتار نجیبانهٔ او.”

کمی بعدتر در همان صبح، اپل در مراسمی که همچو خانه‌های مُد، سالی چند بار برگزار می‌کند، قصد معرفی محصولات و سرویس‌های جدیدش را داشت. در بین هزار مدعُوی که انتظار حضورشان می‌رفت، چند ده نفر به محوطه پشتی ساختمان دعوت شده بودند. در بین میهمانان می‌شد این‌ها را دید. روپرت مرداک؛ کوین دورانت از تیم بسکتبال اوکلاهاما تاندر؛ مریسا مِیِر از یاهو؛ جیمی آیُواین مدیرعامل بیتس؛ شان کومبز رَپِر و کارآفرین معروف. (فرای نزدیک بود نوشیدنی‌اش را روی کومبز بریزد، و وقتی رفتار مهربانانه او را دید، از روی محبت “کارآگاه شانی شان” خطابش کرد.) آن روز، ۱۰۰ خط تولید در ژِنگ‌ژوی چین داشتند آیفون‌های جدید و هنوز سِری اپل را با نرخ ۷.۵۰۰ عدد در ساعت تولید می‌کردند و شایعات درباره محصولات جدید اپل -از جمله یک ساعت دیجیتال- هم تقریبا با سرعتی مشابه در دنیای آنلاین بازنشر می‌شدند. تیم کوک، مدیرعامل اپل، جایی در نزدیکی‌مان بود، برای سخنرانی در تالاری پر از علاقمندان و خبرنگاران، و البته میلیون‌ها مخاطب آنلاین آماده می‌شد. اما نقش آن روز آیو فقط نوشیدن قهوه در هوای آفتابی و مه‌آلود صبح بود. جابز او را از وظیفه سخنرانی عمومی معاف کرده بود، و آیو هنوز از این معافیت برخوردار بود.

آیو می‌گوید، “من خجالتی‌ام.” لهجه لندنی او با وجود بیست سال دوری از خانه هنوز دست‌نخورده باقی‌مانده. “من همیشه روی کار واقعی تمرکز دارم، و فکر می‌کنم این تمرکز، برای توصیف چیزی که آدم به آن اهمیت می‌دهد، از هر سخنرانی‌ای موجزتر است.” صدایش در این موقع آرام بود ولی دست‌هایش بی‌قرار بودند، مثل کسی که بخواهد با تلنگر آدامسی را از نوک انگشتش بپراند.

پشت سر آیو، با فاصله‌ای که خبر از تبعید‌خودخواسته می‌داد، استیو وازنیَک ایستاده بود، کسی که در ۱۹۷۶ همراه با جابز کمپانی اپل را تاسیس کرده بود، و آن روز یک ساعت مچی استیم پانک مشکی رنگ به دست داشت که اندازه‌اش به زیرسیگاری تنه می‌زد. (آیو بعدا با لفاظی پرسید، “این دیگه چیه؟” که تمسخری واضح بود نسبت به طراحی آن.) یک همکار به آیو گفت که در طول شب گذشته، مردم بیرون اپل‌استورها صف خرید تشکیل داده‌اند، به اشتباه خیال کرده‌اند که محصولات جدید همان روز آماده خرید خواهد بود. آیو اولین باری که با یک صف بلند روبرو شده بود را به خاطر آورد: در پنج سالگی که والدینش او را به نمایشگاه توتانخامون در موزه بریتانیا برده بودند.

مراسم آن روز شامل یک ویدیوی ۱۰ دقیقه‌ای بود. بی‌میلی آیو برای حضور روی صحنه با اشتیاقش برای حضور در ویدیوهای ضبط‌شده جبران می‌شود. آیو با آهنگ کلامی پر حرارت، در حالی که سرش مثل یک لامپ مَفصَل‌دار پیکسار رو به جلو خم شده بود، گفت محصولات اپل آنقدر معروف شده‌اند که ایکیا در یک آگهی برای مجله سالانه‌اش از آنها تقلید بامزه‌ای کرده (“دستگاهی چنان ساده و بصری، که استفاده از آن تقریبا خودمانی است.”) کاربرد چنین ویدیوهایی برای اپل تاکید روی پیام‌هایی است که در قدیم استیو جابز روی صحنه می‌داد. در غیاب او، این ویدیوها نقش پیام‌رسان را دارند. البته رهبران فعلی اپل فاقد مهارت‌‌های لازم برای سخنرانی عمومی نیستند، اما نمی‌توانند با کاریزمای استیو جابز که اندکی چشم‌زهره چاشنی‌اش بود، برابری کنند و عملکردشان گاه می‌تواند خودمانی بودن ناشیانه‌ای را یادآور شود که در همایش‌های شرکت‌ها در پاتوق‌های مجلل می‌بینیم. در نقطه مقابل، آیو واقعی به نظر در همان جایگاه منزه و منظمی ریشه دارد که محصولات اپل دارند. اگر بخواهیم از زبان مشابهی برای توصیفش استفاده کنیم، او “قانع‌کننده” و “تغییرناپذیر” به نظر می‌آید. در صفحه بیوگرافی مدیران اپل، ۱۴ مرد و زن لبخندهایی خوشامدگویانه بر لب دارند؛ اما آیو، این غریبهٔ بومی، فقط به دوربین خیره شده، با چهره‌ای شبیه عکس روی جلد هنرمندان برای آلبوم موسیقی.

در ویدیوی معرفی اپل‌واچ ما چهره آیو را ندیدیم، اما او دکلمه را بر عهده داشت، و همین طور بخش اعظم کارگردانی و تدوین را. تهیه آن در استویوی طراحی اپل انجام شده بود، که تیم اصلی آن فقط از ۱۹ طراح صنعتی تشکیل شده که شهرت‌شان -با وجود جهانی‌شدن کارشان- به ندرت از متن پتنت‌ها و شهادت نامه‌ها فراتر رفته است. در شرکتی با منابع نامحدود برای بازاریابی و تبلیغات، ساخت آن ویدیو زیر نظر آیو، مشکل پسندی او برای نمایش اغواکننده کارهای‌اش را نشان می‌دهد. اما در عین حال تایید حس مالکیتی است که جابز هم آن را می‌پسندید. طراحان اپل از مدت‌ها قبل تاثیری را در شرکت داشته‌اند که برای طراحان در دیگر شرکت‌ها باورنکردنی است. این قدرت “توسط استیو به آنها داده شد، توسط استیو تقویت شد، و در بطن فرهنگ کمپانی جا گرفت،” این توصیفی است از رابرت برانر، کسی که اولین بار جانی آیو را به اپل آورد، و گروه طراحی اپل را در نیمه اول دهه ۱۹۹۰، یعنی قبل از آمدن دوران جدید، هدایت می‌کرد. جرمی کوئمپل، مهندسی که چند سال پیش در اپل کارورزی می‌کرد و پس از آن یک استارت آپ ماشین قهوه ساز راه انداخت، به من گفت که وقتی یک طراح به جلسه‌ای در اپل وارد می‌شد “مثل بودن در کلیسا بود، وقتی یک کشیش وارد می‌شود [توجه و احترام همه به سمت او می‌رود].” برانر معتقد است که حالا “جانی در جایگاه روح خلاق شرکت قرار گرفته.”

جی.جی آبرامز، فیلمساز و تولیدکننده مجموعه‌های تلویزیونی، یکی از دوستان آیو است که نتوانست در مراسم سپتامبر (۲۰۱۴) شرکت کند زیرا در لندن داشت “جنگ‌های ستاره‌ای: نیرو بیدار می‌شود” را فیلمبرداری می‌کرد. او بعدا به من گفت که آیو برخی تازه‌های اپل را زودتر با او در میان گذاشته، و گفتگویی داشته‌اند “درباره این حقیقت که هر دومان داشتیم روی چیزهایی کار می‌کردیم که سطح انتظار و توقع از آنها نامعقول و غیرطبیعی بود.” آیو یاد گرفته که چطور با هیاهوی رسانه‌ها قبل از رونمایی محصولات جدیدش (عکس‌هایی از قطعات و نمونه‌های دست‌ساز از محصولات) کنار بیاید، اما آبرامز به نظر از آن لذت می‌برد. در حالی که مراسم در کالیفرنیا پیش می‌رفت، آبرامز با هشتگ AppleWatch# عکسی از یک کارت با دست خط خودش توییت کرد: “چرا من یک‌هو بدجور هوس خرید ساعت کرده‌ام؟ لعنت به تو، اپل!!!” این نوشته روی سطحی صیقلی قرار داشت که به نظر می‌رسید که نورپردازی داخلی یک ستارهٔ مرگ جدید را آشکار می‌کند.

دست نوشته جی.جی. آبرامز

اولین دیدارم با آیو به چند هفته قبل از آن برمی‌گشت. آن روز او یک ساعت یِیگر-لِکولتر به مچ داشت که همراه با دوست قدیمی‌اش، مارک نیوسان، طراحِ متولد استرالیا طراحی کرده بودند تا برای حراجی که نفعش به پروژهٔ رِد (Project RED)، نهاد خیریه‌ای که بونو تاسیس کرده، می‌رسید؛ جانی و مارک سه تا از آن ساعت را ساختند و هر کدام یکی‌شان را نگه داشتند؛ سومی هم به قیمت ۳۶۰.۰۰۰ دلار در حراج به فروش رسید. اما روز مراسم، در حیاط خلوت میلیونرها، مچ دست آیو بی‌ساعت بود، و می‌رفت تا برای چند ساعت دیگر هم همان طور بماند. او از زود رسیدن “به این روزهای نادر” گفت، “که کارمان [روی محصول] تمام شده، و فرصت صحبت درباره آن را پیدا می‌کنیم.” اضافه کرد، “حسابی عجیب است. اینجا ایستاده‌ایم، درست همین الآن، و هنوز درباره محصولات جدید حرفی نزده‌ایم، و چند ساعت بعد، میلیون‌ها و میلیون‌ها نفر خبردار شده‌اند.” ادامه داد “از وضعی که کاملا احساس محافظت از کارمان را داریم، و احساس مالکیت شدیدی داریم، می‌رسیم به لحظه‌ای که دیگر آن چیز متعلق به ما نیست، و متعلق به همه آدم‌های دیگر است. و این خیلی -به نظرم واژه ‘ضایعه’ غلوآمیز است- اما این لحظه خیلی سنگین است” لبخندی زد، “اینها لحظات بسیار  سوزناک و اندوه‌باری هستند. خیلی دیجیتال هستند. صفر-و-صدی هستند.”

نیوسان هم به آن مراسم آمده بود، و آیو برای مدتی مشتاقانه با او و لورین پاوِل پچ‌و‌پچ می‌کرد. قبل از رفتن به داخل تالار، آیو به پسر ۲۳ ساله لورین و استیو جابز، رید، خوشامد گفت. پسری که موهای تا یقه بلندش شباهت او به پدرش در همین سن‌و‌سال را برجسته می‌کرد. آیو او را در آغوش گرفت، و نفسش با صدای “آآآه!” از سینه بیرون آمد، انگار که استیو را در بغل گرفته باشد.

داخل تالار، آیو در ردیف اول نشست، همراه با مارک نیوسان در چپ و کریس مارتین در راست. تیم کوک روی صحنه آمد. حضار برای دو آیفون با طراحی جدید کف زدند، و همین طور برای سیستم پرداخت بی‌سیم (اپل پِی) که همراه با یک فیلم اغراق آمیز درباره سختیِ درآوردن کارت اعتباری از کیف پول معرفی شد -فیلمی شبیه اینفومرشیال‌هایی که افراد را در حین کلنجاری فاجعه بار با ظرف‌های پلاستیکی غذا یا شلنگ‌های آب نشان می‌دهد. در ادامه مراسم کوک یک جمله از سَلَف خود قرض گرفت: “یک چیز دیگر.” خیلی زود، جواهر جدید اپل معلق در پس زمینه‌ای سفید نمایان شد، و صدای جانی آیو به گوش رسید که داشت می‌گفت “اشیای زیبایی که هر قدر ساده و خالص هستند، همان‌قدر هم کاربردی هستند.”

دو. استودیو

تیم استودیوی طراحی اپل

چند هفته زودتر، یک صبح در مقر اپل با آیو بودم. به خاطر می‌آورد که چطور در ۱۹۹۷ کمپانی داشت در اطرافش از هم فرو می‌پاشید و می‌مرد. گفت، “هر داستانی که می‌خواندید، هر روز صبح قبل از رفتن به کار، با این عبارت شروع می‌شد ‘کامپیوترسازِ بدبخت، اپل.’” آیو آن موقع ۳۰ سال داشت؛ بعد از ۵ سال حضور در کمپانی، رئیس گروه طراحی صنعتی شده بود. “یک طرح روی جلد در مجله وایرد دیدم که لوگوی بزرگ اپل را داشت با تاجی از سیم خاردار، و زیر آن فقط نوشته بود، ‘دعا کنید.’ این را یادم مانده چون خیلی یأس‌آور بود. حرف کلی‌اش این بود که: اپل یا از گردونه خارج می‌شود یا توسط کمپانی دیگری تصاحب.”

آن مقاله وایرد در ژوئن منتشر شد. یک ماه بعد، جابز که ۱۲ سال قبل اپل را ترک کرده و در آن مدت پیکسار و نکست را راه انداخته بود، به اپل برگشت و به جای گیلبرت آمِلیو مدیرعامل شد. جلسه اول جابز و آیو پرشور بود. آیو برایم گفت، “واقعا یادم نمی‌آید چنان چیزی قبلا اتفاق افتاده باشد، ملاقات با کسی و بی‌هیچ دلیل مشخصی [جفت وجور شدن و جرقه زدن]” با انگشتانش بشکن زد. “رویایی‌ترین اتفاق دنیا بود، و به گمانم هر دوی ما کمی -فقط کمی- معذب شده بودیم. به صمیمیت ناگهانی عادت نداشتیم.”

آیو بدترین پیشامد ممکن را در نظر گرفته بود و یک یادداشت استعفا در جیبش داشت. در حقیقت هم فکر اولیه جابز استخدام یک طراح جدید بود. او به سراغ ریچرد سَپِر، طراحِ تینک پدِ آی.بی.ام -که شبیه یک جعبه سیگار مشکی بود- رفته بود. (سَپِر به من گفت که آن پیشنهاد وسوسه‌اش کرده بود ولی، با کمی تاسف، نخواسته بود که قراردادش با آی.بی.ام را به خاطر یک “شرکت خیلی خیلی کوچک” زیر پا بگذارد.) جابز با هارتموت اسلینگر، مشاور طراحی صنعتی اپل در دهه هشتاد نیز دیدار کرده بود. اسلینگر به خاطر می‌آورد که در یک ایمیل، به جابز گفته بود که تیم فعلی اپل، از جمله آیو، “بسیار نخبه و شایسته هستند، البته نیازمند هدایت درست هستند.” اسلینگر، که در مقایسه با آیو غرور بیشتری دارد، حتی کمی از اعتبار دستاوردها بعدی اپل را هم به خودش می‌دهد: می‌گوید او بوده که جابز را تشویق کرده تا دوباره شرکت را بر “روندهای آینده‌دار محصولات مصرفی دیجیتال” متمرکز کند.

جابز از استودیوی طراحی بازدید کرد و آیو به خاطر می‌آورَد که گفت، “لعنتی، تو فقط بُرش کافی نداشته‌ای، مگر نه؟” این یک تعریف ۵۰-۵۰ بود. جابز به وضوح ارزش آن استودیو را می‌دید، اگرچه می‌شد اگر آیو را به خاطر ناتوانی در نمایش ارزش خود به مدیران قبلی شرکت، مقصر دانست. آیو می‌گوید که جابز در آن بازدید “بیشتر و بیشتر مطمئن شد، و از توانایی دو طرف برای همکاری واقعا به وجد آمد.” آن روز، به گفته آیو، همفکری و همکاری روی چیزی که بعدها تبدیل به آیمک شد را شروع کردند. به زودی پس از آن، اپل کمپین تبلیغاتی “تفاوت را بیندیش” را شروع کرد و آیو آن را یک تذکر می‌دانست، تذکری درباره اهمیتِ “پوزش خواه نبودن، و تعیین نکردن یک سبک زندگی در پاسخ به کاری که شرکت دِل آن موقع کرده بود.” ادامه داد، “شهود من خوب بود، اما توانایی‌ام در بیان ماهرانه احساسم، تعریفی نداشت -و هنوز هم متأسفانه تعریفی ندارد. و سختی کار هم همین است، دیگر استیو در کنارمان نیست.” (در مراسم یادبود جابز، آیو او را “نزدیک‌ترین و صادق‌ترین دوست” خود خطاب کرد.)

یک روز آیو در گوشه‌ای از استودیوی طراحی صنعتی اپل در طبقه اول نشسته بود، روبروی پنجره‌ای نیمه شفاف که فقط نمایی از سایهٔ لرزان شاخه‌های درختان را نشان می‌داد. دفتر استیو جابز در گوشه طبقه بالا، دست نخورده از زمان فوتش، یک ساختمان با استودیو فاصله دارد. مقر فعلی (قدیمی) اپل متشکل از حلقه ۶ ساختمان ۴ طبقه معمولی است که یک محوطه چمن را در میان گرفته‌اند. این مقر که در خیابانِ اینفینیت لوپ قرار دارد، در اوایل دهه ۱۹۹۰ ساخته شده. یک راهروی پوشیده ساختمان اینفینیت لوپِ ۱ (محل کار جابز) را به ساختمان اینفینیت لوپِ ۲ (استودیوی آیو) وصل می‌کند. درست قبل از آنکه آیو مرا برای اولین بار به داخل استودیو ببرد، اشاره کرد که همه ۶ ساختمان به همین شکل به هم وصلند. یک همکار حرفش را اصلاح کرد: این فقط در مورد ساختمان ۱ و ۲ صدق می‌کند. آیو گفت، “واقعا؟” این اشتباه بیانگر جایگاه ویژه استودیوی طراحی نزد مدیر عالیِ کمپانی بود. همچنین نشان می‌داد که نقشه مقر جدید (اپل پارک) -یک حلقه گِرد با قطر ۴۹۰ متر، ۴ طبقه، و دیواره‌های خمیدهٔ شیشه‌ای- که در همان نزدیکی در حال ساخت است، ارتباطی نمادین با صمیمیت و همبستگی محیط کار فعلی دارد.

دعوت به بازدید از استودیوی اپل کم اتفاق می‌افتد، و حتی از بیشتر کارمندان اپل هم دریغ می‌شود. پشت آن درب، یک دالان سرپوشیده ۳ متری از جنس استیل ضدزنگ وجود دارد که شبیه یک هوابند بصری عمل می‌کند. دید آدم بیشتر به میز هارپر الکسَندِر محدود می‌شود، مدیر دفتری که -در یک فرهنگ شرکتی مبتنی بر کم‌گویی و رازداری- حضور سرزنده‌اش در توییتر غیرمنتظره است. (“اینجا توی استودیوی طراحی اپل کانتیک کروز و هوتی پخش می‌کنیم. هر کی اینجا کله‌پوک‌های اروپایی رو دوست داشت رسما مُرد.”)

آن روز صبح، ترکیبی از یاز (Yaz) و رپچر (The Rapture) بود با صدای کم پخش می‌شد، صدای کارمندان هم پایین بود، نرم و زمزمه‌وار صحبت می‌کردند و بی‌صدا با کفش‌های کتانی‌شان راه می‌رفتند. همان روز، یوجین وانگ را دیدم، یکی از طراحان اپل؛ او به حرفه دومش به عنوان دی.جِی. و ترویج‌گر موسیقی اشاره کرد، و گفت داریم به ترکیبی از آهنگ‌ها گوش می‌کنیم که او و دوستش در له بِین (دیسکو-باری روی سقفِ) استَندارد هتل در منطقه بسته‌بندی گوشتِ نیویورک، اجرا کرده بودند. (گویا شراکت در آفرینش آیفون برایش کافی نبود.) وانگ و همکارانش -شامل یک موج‌سوار استرالیایی، جولین هونیگ که در قدیم لامبورگینی طراحی می‌کرد- به اندازه رئیس‌شان فروتن و خویشتندارند، و شهرت‌شان به ندرت از درب استودیو فراتر رفته. اما تنوع ملیتی و زندگی‌های مجلل و شهرت مشترک‌شان را می‌توان با بازیکنان فوتبالِ بهترین تیم‌های اروپایی مقایسه کرد. اپل سه مامور استخدام دارد که تنها وظیفه آنها تشخیص طراحان مستعد برای پیوستن به این گروه است؛ ممکن است سالی یک نفر را پیدا کنند. همین چند وقت پیش بود که وانگ عکسی از یک هلیکوپتر سفید خوشگل را با این توضیح در اینترنت منتشر کرد، “سرویس هوایی جدید شهر موری، از ناریتا تا توکیو، فوق العاده است. کل زمان سفر ۳۰ دقیقه. گران است، ولی بعضی وقت‌ها قطعا می‌ارزد. مدل اِرمِس [هلی کوپتر] مبله است با تودوزی و تزئینات چرمی و روکش صندلی از چرم گوساله.”

آیو که آن روز تی شرتی به رنگ آبی سلطنتی بر تن داشت، مهربان و خوش برخورد بود، اما رد کوچکی از طنز بریتانیایی هم در رفتارش بود. بعدا گفت، “فکر کنم بد نباشد آن [سفر با هلیکوپتر] را برای تفریح رِزِرو کنی، و سفرِ کاری نباشد.” در گفتگوهای‌مان، رفتار او گاه آشفته‌کننده می‌شد زیرا او اولا -با حرف‌هایی مثل “همیشهٔ خدا خیلی خوش‌شانس بوده‌ام” و “از ته قلبم امیدوارم پرواز خوبی داشته باشی”- توجهی محبت‌آمیز، شبیه یک داوطلب پیشگیری از خودکشی، به آدم‌ها نشان می‌داد و دوما آن را با اشتیاقش برای هدایت بحث از یک چیز خاص به یک چیز عام در هم می‌آمیخت؛ جواب‌های او، در جستجوی بستر امن فکری که قبلا به اشتراک گذاشته بود، اغلب با پیچ و تاب، طفره روی، یا شاید بی‌اراده به یک افسوس ختم می‌شدند. در اولین تلاش، آیو ۲۵ سال ابتدای زندگی‌اش را در ۶۰ کلمه خلاصه کرد؛ و سپس فقط بعد از درخواست عدم انتشار، به من گفت که چه رمانی را دارد می‌خواند.

آن روز صبح، آیو به من گفت که قبل از آمدن جابز به جای آملیو، کار استودیو روی دستگاهی شبیه آیمک “هیچ مورد علاقه کمپانی نبود.” آن جمله غافلگیرکننده بود: آیو شدیدا ترجیح می‌دهد درباره کارفرماهایش مودبانه صحبت کند. (در کتابی منتشر شده به سال ۱۹۹۷، این نقل قول را از او داریم، “گیلبرت آملیو بیش از هر مدیرعاملی در تاریخ اپل از طراحی صنعتی پشتیبانی کرد.” این را هم گفته بود که، “برای یک طراح، در این روزها اپل هیجان‌انگیزتر محل کار است.”) شخصیت اجتماعی او تنها گواه وظیفه‌شناسی شغلی‌اش نیست؛ او مقاومت یک آدم سختگیر را در برابر گفتگوهای سطحی نشان می‌دهد، ولی با خودنمایی هم اصلا میانه خوشی ندارد. که البته تاثیر هر دو یکسان است: در نظر آیو، داستان شخصی او هیچ اهمیتی برای تعریف کردن ندارد. این عادتِ شکسته نفسی شفاهی اخیرا با یک واقعیت تجاری عیان گره خورده و پیچیده شده: بیش از هر زمان دیگری، اپل خودِ آیو شده است.

بعد از عبور از ورودیِ استودیو، آیو گفت، “هر چقدر تاکید کنم کافی نیست: به نظر من یک چیز خیلی خیلی خاص درباره عملگرایی و تجربه‌گرایی ما وجود دارد. و تو می‌توانی، بسته به نقطه نظرت، احتمالا آن را مربوط به مکتب قدیم و سنتی توصیف کنی، یا می‌توانی آن را بسیار موثر توصیف کنی.” سمت چپ‌مان یک آشپزخانهٔ باز با چند میز و نیمکت، یک ماشین اسپرسوی وینتج فیما، و دیواری از کتاب‌ها وجود داشت و در بین آن‌ها “۱۰۰ ساعت رولکس برتر” و “شناخت جو کلمبو“، طراحی که بیش از همه به خاطر قفسه‌های گوشه گرد کارتل (Kartell) شهرت دارد. آشپزخانه به محوطه‌ای از پایانه‌های تکی وصل است. سمت راست ما یک اتاق پرنور با ۱۲ میزکار بلوط قرار دارد، میزهایی مرتب، روی کف بتونیِ صیقل خورده.

استودیوی طراحی اپل حدود ۲۸۰ مترمربع وسعت دارد، هر چند شهرت فراوانش توصیف‌هایی مثل “غارمانند” برای آن به ارمغان آورده ولی به آن بزرگی نیست. در انتهایش یک دیوار شیشه‌ای فرود آمده، که پشت آن ۳ دستگاه سی.ان.سی روی زمین جا خوش کرده‌اند و کارشان شکلدهی به پلاستیک و فلز، و تولید مدل‌ها و پروتوتایپ‌ها است. وقتی آیو، در ابتدای هزاره جدید این فضا را طراحی می‌کرد، می‌خواست این ماشین‌ها تا جایی که آلودگی صوتی و هوایی اجازه می‌دهد با استودیو یکپارچه باشند. به من گفت، “اینها اشیای فیزیکی می‌سازند، و کار ما در اینجا هم همین است.” ماشین‌های تراشکاری کمک می‌کنند استودیو به کارگاه تبدیل شود؛ آنها این دیدگاه آیو را نشان می‌دهند که، طراحی صنعتیِ بد اغلب از بی‌توجهی به نقاط ضعف و نقاط قوت یک متریال، شروع می‌شود.

اینجا ارتفاع میزهای کار بلندتر از حد معمول ولی کوتاه‌تر از میزهای اپل‌استورها است که خود الهام‌بخش ساخت آنها بوده‌اند. این ارتفاع -که بعد از کلی تفکر به آن رسیده‌اند- هم با بررسی‌های نشسته و هم با بازدیدهای ایستاده وفق دارد. (آیو بعدا به “سادگی و فروتنیِ” این چیدمان اشاره کرد، که یک آدم بدجنس می‌تواند او را با این حرف‌هایش دست بیندازد.) شرکت سامسونگ الکترونیکز، هم جاروی برقی می‌سازد و هم تلفن، و هزار طراح دارد. اما آینده اپل را می‌توان در همین یک اتاق دید. هر میز در خدمت یک محصول، یا یک قطعه از محصول، یا یک طرح مفهومی برای یک محصول است؛ بعضی از این اشیا برای تولید برنامه‌ریزی شده‌اند؛ بقیه ممکن است ۳ یا ۵ سال دیگر به بازار برسند، یا شاید هرگز نرسند. جولین هونیگ (همان طراح سابق لامبورگینی) بعدا به من گفت، “ممکن است روی یک میز کلی ایده متفاوت قرار بگیرد، شاید راه حل‌های متنوع برای یک مشکل خاص محصول. بعد، یک روز می‌بینی که همه شلوغی‌ها از روی میز رفته‌اند.” با خنده ادامه می‌دهد، “فقط برنده روی میز مانده. چیزی که گروه آن را به عنوان بهترین گزینه انتخاب کرده.” این طراح‌ها بخش زیادی از وقت‌شان را صرف کار با مدل‌ها و مواد مختلف می‌کنند، گاهی همزمان در دیدار با مهندسین اپل. جابز عادت داشت که تقریبا هر روز به استودیو سری بزند. اگر می‌شد که یک ساعت زودتر مزاحم‌شان شوم، احتمالا آینده محصولات را می‌دیدم. اما حالا تمام میزها با پارچه‌های ابریشمی خاکستری پوشانده شده‌اند، و من فقط می‌توانم ببینم که محصول آینده بزرگتر از یک کتری برقی نخواهد بود.

پارچه‌ای که نزدیک‌ترین میز به ورودی را پوشانده بود به شکلی کنجکاوکننده تخت بود. آیو، در حالی که داشت زیر پارچه را لمس می‌کرد، گفت، “این در حقیقت خیلی پیچیده است، بعدا ازش سر در می‌آوری. اصلا دستن نینداخته‌ام، قول می‌دهم.”

در محیطی با رواندازهای پارچه‌ای و دیوارهای بدون دکور، یک کیسه غذای هول فودز که روی یک طاقچه است، توجه آدم را حسابی جلب می‌کند. اما مینیمال بودن استودیو بیش از آنکه ناشی از تعصب بر سبک باشد، از نیاز به رازداری ریشه گرفته. زیبایی‌شناسیِ آیو خالی از تجمل نیست: آدم می‌تواند کار انجام شده در اینجا را نگاه مردی کم حرف به شور و سرزندگی ببیند، که شیدایی‌اش در صدای کلیکِ اتصال شارژر مغناطیسی -به بدنه مک بوک- نمود یافته. ریچرد سِیمور، طراح بریتانیایی که آیو را از سال‌ها قبل می‌شناسد، اخیرا از “نوگرایی صمیمانه” دوستش صحبت کرده. کلایو گرینْیِر، دوست و همکار قبلی آیو در لندن، با احترام می‌گوید، “او همیشه کمی خودنمایی و پرخرج بوده.” پائولا آنتونلی، متصدی ارشد طراحی و معماری از MOMA (موزه هنر مدرن نیویورک)، که بسیاری محصولات اپل را به کلکسیون موزه اضافه کرده، به طور خاص یکی از نوآوری‌های آیو را می‌ستاید که حالت “خواب” لپ تاپ را نشان می‌داد: یک چراغ کوچک که ۱۲ بار در دقیقه خاموش و روشن می‌شد، درست مثل نفس کشیدن یک آدمِ در حال استراحت. او می‌گوید، “جانی می‌داند که عاشق آن بودم، ولی اگر لپتاپ روی میز کنار تخت بود، نورش آدم را بیدار می‌کرد. برای همین مجبور به حذفش شدند.” (اپل با این توضیح موافق نیست). “نور حالت گرد و ضربان داری داشت، واقعا شگفت‌انگیز بود.”

یکی از درها لحظه‌ای باز و بسته شد و من برگه‌های رنگی را دیدم که به دیوار سوزن شده بودند. (آیو بعدا توضیح داد که آنجا اتاق گفتگویی است که فیلمنامه مصورِ ویدیوی معرفی اپل‌واچ را تهیه می‌کنند.) سپس در اتاق شخصی آیو توقف کردیم، یک اتاق ۴ در ۴ متری که با دیوارهای شیشه‌ای از بقیه استودیو جدا شده. در قفسه‌ها، آیو هدایایی مثل همان مجسمه پلِی موبیل را چیده بود، همراه با ده‌ها دفترچه طراحی با جلدهای آبی و لبه‌های نقره ای. بر روی زمین، پشت میزی که مارک نیوسان طراحی کرده بود، یک توپ راگبی بود. تصاویر قابداری روی هم به دیوار تکیه داشتند: یک تصویر بنکسی از ملکه بریتانیا که صورت یک شامپانزه را قرض گرفته بود، و یک پوستر، کاملا مشهور در جوامع طراحی، که این طور شروع می‌شود، “به خود لعنتی‌ات اعتقاد داشته باش. تمام شب لعنتی بیدار بمان،” و بعد از تعداد زیادی پند دیگر، این طور پایان می‌یابد، “درباره همه احتمالات لعنتی فکر کن.”

می‌شود آن نوشته‌ها را تکمله‌ای دانست برای اصول طراحیِ دیتر رَمز، طراح آلمانی که به خاطر سبک کار رنگ پریده‌اش با خطوط تمیز، نشأت گرفته از مکتب باهاوس، که بیشتر در شرکت براون انجام داده، شهرت دارد و ستوده می‌شود. (آیو عمیقا رَمز را می‌ستاید، اما دِینی که به او دارد اغلب غلوشده است، و بد نیست به تفاوت در مقیاس تولیدات اشاره کنیم: محصولات براون که طراحی‌شان با رَمز بود در تعداد چند هزار تا فروش می‌رفتند، و به ندرت میلیونی؛ اما اپل ۱.۵ میلیارد دلار محصول با طراحی جانی آیو فروخته است.) در فرمول رَمز، یک شی جدید باید نوآورانه، مفید، زیبا، قابل فهم، فروتن، صادق، بادوام، کامل، و دوست‌دار محیط زیست باشد، و در ضمن “حداقل طراحی ممکن” را به نمایش بگذارد. آیو یکی از دفترچه‌هایش را ورق زد، سپس به من زمان داد تا آن را ببینم. مثل لئوناردو داوینچی، گاهی از جوهر قهوه‌ای استفاده کرده بود. طرحی کوچک از چیزی بود که می‌توانست یک چفت یا قفل باشد، و با دست خطی کشیده، شبیه فیلمنامه‌ها، کلمات “تظاهر” و “باهوش” را نوشته بود. در یک صفحه دیگر -رقبای اپل از این یکی هر طور که می‌خواهند استفاده کنند- به نظر می‌رسید نوشته باشد، “Airbug.”

وقتی به سالن اصلی برگشتیم، آیو گفت که در این چند وقت داشته ماشین‌های ماه را می‌دیده، مجموعه‌ای قدیمی از شبکه تلویزیونی دیسکاوری درباره برنامه آپولو و سفر به ماه. گفت، “همه نیاز به توسعه یک لباس فضایی را درک می‌کردند، اما حتی دانستن اهداف [آن پروژه] هم سخت بود [چه برسد به طراحی و ساختنش].” سپس کار استودیوی اپل را با کار استودیوی ناسا وصل کرد: مثل برنامه آپولو، خلق محصولات اپل هم نیازمند “اختراع در پی اختراع در پی اختراع بود که گرچه همه‌اش ناخودآگاه انجام می‌شد، ولی لازمه خلق یک چیز جدید بود.” اینجا بود که یک تیک غیرارادی در او دیدم: این ترس که شاید دیگران فروتنی کلامی‌اش را کلمه‌به‌کلمه جدی بگیرند، ناخودآگاه او را به بازارگرمی سوق می‌داد. حتی با اینکه محصولات اپل می‌خواهند بدیهی و خودمانی به نظر برسند، اما آیو به وضوح این امید را دارد که “دقت افسانه‌ای” و تلاش فراوان برای خلق آنها -شامل چندین سال تحقیق روی هر محصول نو و ماه‌ها کار برای راه‌اندازی روش‌های جدید بُرش فلز در کارخانه‌های آسیایی- منعکس و توسط مردم دیده شود.

به سمت یک میز کوتاه‌تر در گوشه استودیو قدم زدیم. متخصصین طراحیِ کامپیوتری که آنجا نشسته بود، بعد از یک لحظه تاخیر، بدون گفتن کلمه‌ای، فهمیدند که باید جا به جا شوند. روی نیمکت‌هایی که پایین‌تر از بقیه بودند نشستیم، و دو نفر از طراح‌های آیو به ما پیوستند. جودی آکانا، سی و چند ساله است، و به خاطر داشتن یک تخصص، از دیگران در گروه متمایز است: رنگ. بارت آندره پنجاه ساله است و نامش بیش از هر کارمند دیگری در پتنت‌های طراحی اپل آمده. (این دو نفر قبلا با هیچ خبرنگاری صحبت نکرده‌اند.) آیو به آندره گفت، “دیشب [اپیزودِ] لباس فضایی را دیدم.”

رابرت برانر، رئیس سابق گروه طراحی اپل درباره این تیم می‌گوید، 
”آنها با هم تفریح و کار می‌کنند، و هوای همدیگر را دارند.” در یکی از دیدارهای‌مان، آیو متن کوتاهی را که بونو درباره او برای تایم نوشته به خاطرم آورد. در آن آمده، “دیدن او با همکارانش در آن جای مقدس، استودیوی طراحی اپل، یا یک شب بیرون از آنجا دور هم، مثل دیدن یک روح رفاقت خیلی نادر است. آنها رئیس‌شان را دوست دارند، و او آنها را دوست دارد. چیزی که گویا رقبای اپل درک نکرده‌اند این است که نمی‌شود فقط با پول، آدم‌هایی به این باهوشی را اینقدر سخت به کار گرفت.” آیو، این نظرِ دوستش را “عجیب تیزبینانه” توصیف می‌کند -که در نوع خود واکنشی عجیب به یک تحسین است، حتی تحسینی که در آن با تیمش شریک است. اما قدرت و منافع حرفه‌ای این اتحاد تیمی، یکی از معیارهای استخدامی آیو است. گفته می‌شود که او هر چند به ندرت اما گاه “کینه توزانه” رفتار می‌کند، اما خودش مدعی است که روح استودیو آنقدر هم مثل محیط دانشگاهی مسموم نیست. داگ سَتزجر، که سال ۲۰۰۸ از اپل رفت و حالا بخش طراحی صنعتی اینتل را اداره می‌کند، زمانی به فست‌کامپنی گفت، “وقتی بحث جایگاهِ جانی در داخل کمپانی در میان باشد، او دستور کاری کاملا سیاسی دارد. مثلا به من می‌گفت، ‘هر وقت با استیو ملاقات داشتی، من باید مطلع شوم.’” (سَتزجر راضی به اظهارنظر برای این مقاله نشد.)

آیو به من گفت که در ۱۵ سال اخیر تنها ۲ نفر استودیوی اپل را ترک کرده‌اند -که یکی به خاطر بیماری بوده. او این را نشانه‌ای از هارمونی در استودیوی خودش می‌داند. چنین نیست: بسیاری افراد محیط کار ناراحت را نیز به دلایل شخصی تحمل می‌کنند. اما حتی حرف‌های عمومی سَتزجر درباره او نیز بیشتر تحسین‌آمیز بوده‌اند تا چیز دیگر. راحت می‌شود تصور کرد که روحیه خاموش این استودیو برای بعضی‌ها تعصب و سختگیری را تداعی کند. و حتی در جلسات داخلی کمپانی، وقتی رفتار متین یک طراح نیتی پولادین را به دیگر گروه‌ها منتقل می‌کند، باعث عصبانیت یا خودباختگی آنها شوند. (هر چند نیمه‌شوخی، ولی به من گفته‌اند که ریچرد هاوِرث، یکی از سرجوخه‌های کهنه کار آیو، با صدای نرم و لهجه بریتانیایی‌اش، “در اداره امور یک آدم کله خراب است، و حسابی ترسناک.”) با این حال، به چالش کشیدن این اعتقاد عمومی که آیو، با وجود رفتار حساب شده و زحمت سازش آدم خوبی است، مشکل است. او رنج آدمی را دارد که در مسابقه محبوبیت همه آراء جز یکی را از آنِ خود کرده.

اعضای تیمش روزی ۱۲ ساعت کار می‌کنند و حق در میان گذاشتن هیچ موضوع کاری با دوستان‌شان را ندارند. هر پروژه یک طراح ارشد دارد، ولی تقریبا همه به پروژه‌های هم کمک می‌کنند و اعتبار آن مال یک گروه نیست. (جوابِ “این ایده یا آن ایده از کی بوده؟” دو کلمه است، “از تیم.”) آیو نقش خودش را جایی در وسط طیف رهبری گروه طراحی توصیف می‌کند: او منبع همه خلاقیت‌ها نیست، ولی این طور هم نیست که فقط به ارزیابی پیشنهادات همکارانش مشغول باشد. فکرهای بزرگ اغلب از آن او هستند، و همیشه درباره هر کدام از جزئیات حداقل یک نظر دارد. جلسات تیمی هفته‌ای ۲ یا ۳ بار در آشپزخانه برگزار می‌شوند، و آیو شفافیت و خلوص کامل را تشویق می‌کند. در یکی از همین جلسات گفت، “ما محصول را به هر چیزی اولویت می‌دهیم، فرض کن داریم درباره یکی از کارهای من حرف می‌زنیم که زشت و مریض است -زیرا، باور کن [من هم خراب می‌کنم]، می‌توانم مثالش را هم بزنم… مشکلی نیست، همه ما دچارش می‌شویم، و گاهی هم پشت سر هم انجامش می‌دهیم، و گاهی چند فصل افتضاح پشت سر هم قطار می‌شوند.”


آکانا گفت، “من هفته پیش یکی داشتم.”


آیو پرسید، “چی بود؟”


او گفت، “درباره بسته بندی.”


آیو گفت، “درست است،” خندید، “خیلی بد بود.”


آکانا پیشنهاد کرده بود که جنس داخل جعبه اپل‌واچ ادیشن (نسل اول که از طلا بود)، بایستی به رنگ نارنجی مایل به قهوه‌ای باشد. آیو با اغراقی کلامی، آن را به موکت کف آپارتمان ملال‌آور یک دانشجو تشبیه کرده بود. آکانا با همان چهره بامزه‌اش، پرسیده بود، “یعنی خوشت نیامد؟”

روش جابز در نقد بی‌رحمانه برایش بدنامی آورده بود؛ آیو به یاد می‌آورد که سال‌ها قبل، بعد از دیدن درهم شکستگی همکارانش در مقابل رئیس، به او اعتراض کرده بود. جابز جواب داده بود، “چرا آدم سربسته و پرابهام حرف بزند؟” برای جانی دلیل آورده بود که گُنگیِ کلام نوعی خودخواهی است، “تو به احساس آنها اهمیت نمی‌دهی! داری به خودت می‌نازی، می‌خواهی آنها [همچنان] ازت خوش‌شان بیاید.” آیو عصبانی بود، ولی در آخر با او هم نظر شد. “خیلی شرم‌آور است که، غرق در آرزوی محبوبیت [پیش دیگران]، بازخورد دادنِ واضح و شفاف را فدا کنی.” ادامه داد که “قصه‌های زیادی” درباره زبان سُرخِ جابز می‌گویند، “[اما] نیت او، انگیزه او، این نبود که [برای دیگران] رنجی به بار بیاورد.”

حتی با اینکه جابز او را از دری وری بافتن نجات داده بود، عجیب است که آیو این موضوع را در آن لحظه رو کرد، درست بعد از اینکه من فهمیده بودم چطور پیشنهاد همکارش را بدون آسیب و تلخی رد کرده. لورین پاوِل می‌گفت، “من جانی را سردرگم دیده‌ام، ولی هرگز ندیده ام با لحنی تند یا با جار و جنجال رفتار کند.” و با خنده، این را اضافه کرد که نمی‌تواند جمله مشابهی درباره همسر فقیدش بگوید. (سخت می‌شود تصور کرد که آیو خودروی خود را در جای پارک معلولین بگذارد، کاری که جابز سال‌ها قبل از بیمار شدن، همیشه انجام می‌داد.) آیو دوست دارد که پیش دیگران محبوب باشد؛ ماجرایی هم که گفت به نظر دفاعی پیشدستانه از جابز بود، که در لفافهٔ یک انتقاد از خودش بیان می‌کرد. همچنین واکنشی غیرمستقیم به زندگینامه جابز به قلم والتر آیزاکسن (۲۰۱۱) بود که در آن نمونه‌هایی از رفتار بد او آمده، هر چند نه به قصد دشمنی. در گفتگویی دیگر، آیو گفت که تنها بخش‌هایی از آن کتاب را خوانده، و همان‌ها کافی بوده تا از آن بدش بیاید، دلیل را هم چیزهای نادرستی ذکر کرد که در کتاب آمده. با تندی غیرمعمولی گفت، “کوچکترین ارزشی برای آن کتاب قائل نیستم.”

آیو رفت تا چند تلفن بزند، و آندره برنامه روزانه خودش را برای من گفت: معمولا ساعت ۵ یا ۶ صبح به کمپانی می‌آید، و اغلب پس از رسیدن مشغول طراحی اشیایی با اشکال هندسی پیچیده می‌شود و همیشه از ماشین‌کارها می‌خواهد آنها را بتراشند. خودش آن را یک سرگرمی توصیف می‌کند، ولی آکانا می‌گوید، “اگر یک جلسه درباره الگوی سوراخ‌های بلندگو داشته باشیم، یا یک چیز دیگر، جانی خواهد گفت ‘بارت، آن جعبهٔ الگوهای ات را می‌آوری؟’”

آندره قبول کرد که برود و از روی میزش، چیزی را بیاورد که به عنوان زیردستی استفاده می‌کرد. از پلاستیک ABS سفیدرنگ ساخته شده بود -ماده‌ای که از آن قطعات لِگو ساخته می‌شود، و سالانه هزاران نمونه محصول در استودیوی اپل- یک صفحه گرد با سوراخ‌های متقارن. یا آن طور که خود آندره توصیف می‌کند، “یک الگوی شش پهلو از اَشکال توخالی وجود دارد که از یک طرف صفحه برداشته شده‌اند، و بعد همان الگو را داریم که در طرف دیگر تراشیده شده. اما اندکی انحراف وجود دارد، طوری که اشتراک دو ناحیه اَشکال جدیدِ جالبی می‌سازد.” قبل از اینکه آن را به دست من بدهد، با کشیدن به لباسش لکه‌های قهوه را از آن پاک می‌کند.


سه. مدیرِ تازه‌ها

پروفایل جانی آیو در نیویورکر


۳ سال قبل مسئولیت‌های آیو گسترش یافتند تا نرم‌افزار را هم در کنار سخت‌افزار شامل شوند. او مسئولیتی را پذیرفت که اپل آن را رابط انسانی (Human Interface) می‌خواند: فونت‌ها، آیکُن‌ها، سوایپ‌ها، و تپ‌ها. در سال ۲۰۱۳، اپل سیستم عامل iOS7 را برای آیفون و آیپد معرفی کرد، یک بازسازی اساسی شامل صداهای جدید برای زنگ تلفن، پیامک‌ها، و ایمیل‌ها. قبل از آن، صدای اعلان‌ها بیشتر رابطه‌ای شوخ و شنگ و تصنعی با دنیای واقعی داشتند، همان طور که نام‌شان هم جار می‌زد: اردک، چو چو (صدای قطار)، زنگ درب، و غیره. اما iOS7 مجموعه‌ای از صداهای سبک الکترونیکا را معرفی کرد که بخشی از اعتبار آنها، به هیوگو وِرْواج برمی گردد، یک طراحِ صدای اهل هلند که قبل از استخدام توسط آیو، در وبسایتش به فروش “زنگ‌های مینیمال” مشغول بود. (او در وبلاگش، ناراحتی خود از صداهای “بلند و افتضاح” مورد استفاده اپل را انعکاس داده بود.) شاید بعضی از مشتریان اپل صداهای جدید را نچسب -خیلی مدپرست، خیلی اروپایی- توصیف کنند، یا از صداهای “کلاسیک” که در یک دسته بندی جدا در انتهای فهرست جدید قرار گرفته استفاده کنند. اما بقیه ممکن است این فکر، یا این نیمچه فکر را داشته باشند که صداهای جدید باعث شده‌اند آیفون‌های جدید منسجم‌تر شوند -یک هم آهنگی طبیعی‌تر بین شیشه، آلومینیوم، و فونت هِلوِتیکا نیو.

کارِ آیو مدیریت این تازگی‌ها است. او کمک می‌کند نوآوری‌های تکنولوژیک انسان را پس نزنند، و بتوانند سالم به بازار مصرف راه یابند -چو چو!- بدون آنکه کسی آنها را زشت و بچگانه بداند. اپل قدم‌های اشتباه هم برداشته، ولی شاید راز بزرگ طراحی شرکت در اجتناب از توهین و بی‌احترامی باشد. آنتونلی، از موزه هنر مدرن نیویورک، اندیشه طراحی اپل را همچون “نشانه‌ای از احترام” می‌بیند، و اضافه می‌کند، “ظرافت اشیا حق همه انسان‌ها است، و هزینه‌اش نباید بیشتر از بی‌قوارگی باشد.”

“محیط تولید امروزی شاهدی بر بی‌توجهی و مسامحه است،” آیو این را گفت. آن روز عصر راننده‌اش داشت ما را از پهنهٔ صاف کوپرتینو به بالای یک تپه در مرکز سان‌فرانسیسکو می‌برد، جایی که او در خانه‌ای با دو اتاق خواب زندگی می‌کند، با همسر بریتانیایی‌اش، هِدِر، که قبلا مدیر هنری بوده، و پسرهای دو قلوی ۱۰ ساله‌شان که آلومینیوم را با لهجه انگلیسی تلفظ می‌کنند، و برای‌شان قواعد سختگیرانه‌ای در استفاده از دستگاه‌های الکترونیکی وضع شده. (چند سال قبل، خانواده آیو عمارتی را در در پَسیفیک‌هایتز خریدند که عمرش به دهه ۱۹۲۰ برمی گردد، با چشم‌اندازهایی زیبا، و همسایگانی مثل اَن گِتی و لری الیسون. آن خانه اکنون در حال نوسازی و مقاوم سازی در برابر زلزله است. خانواده آیو یک خانه ساحلی هم در جزیره کواییِ هاوایی دارند.)

در خط سرعت جادهٔ I-280 زیر نور خفیف آفتاب در حرکت بودیم. از او خواستم مثال‌هایی درباره طراحیِ مسامحه آمیز بزند، اما آیو -درباره رقبا حرفی نزد و- گفتگو را به سمت اپل برگرداند. مَنشی دارد که او را از بیشتر این بی‌احتیاطی‌ها دور نگه می‌دارد، و البته گاهی پنهان کردن این مانُوْرها شدنی نیست. چنین گفت، “این خطر هست که خیلی احساساتی جلوه کنم، اما با این حال، فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که ما را مجبور می‌کند [چنین پر دقت باشیم] این است که، به نوعی با اهمیت دادن [به طراحی]، در واقع داریم به بشریت خدمت می‌کنیم، ممکن است مردم فکر کنند این باورِ احمقانه‌ای است، اما این یک هدف است -سهمی کوچکی است که امیدواریم بتوانیم در قبال فرهنگ ایفا کنیم.”

آیو انکار نمی‌کند که او و مارک نیوسان، که اخیرا به عنوان کارمند مستقر در لندن به اپل پیوسته، می‌توانند خودشان را در تَبِ دغدغه‌های طراحی غوطه ور کنند و ساعت‌ها از چیزهای مختلفی گلایه کنند که ستاره قطبیِ توسعه‌شان “برنامه زمانی و هزینه تمام شده” بوده یا “صرفا برای متفاوت بودن طراحی شده‌اند، و نه برای بهتر بودن.” او و نیوسان هر دو عشق خودرو هستند، و بیشتر خودروهای مدرن امروزی مایه ناامیدی‌شان است؛ هر تابستان، آنها به فستیوالِ سرعتِ گودْوُود می‌روند، جایی که خودروهای سرعتیِ منتخب به نمایش در می‌آیند و در جنوب لندن مسابقه می‌دهند. آیو گفت، “در همین جاده تعدادی خودروی فاجعه هست، خودروی یک آدم جزوی از منظرهٔ [مقابل] آدم‌های دیگر است.” سمت راست یک سِدان نقره‌ای با سپر برآمده‌اش داشت می‌رفت. آیو به آرامی گفت، “این هم نمونه.” در حالی که خودروی بیچاره از ما عقب می‌ماند، از آیو خواستم طراحی آن را نقد کند، گفت، “گیج کننده است، مگر نه؟ هیچ است، مگر نه؟ کاملا بی‌روح است.” مِن و مِن کنان از آوردن نام آن مدل طفره رفت، “نمی دانم چیست، نمی‌خواهم به کسی بر بخورد.” (تویوتا اِکو بود.)

آن موقع در بنتلی سیاه رنگ آیو بودیم، که خودنماتر از هر خودروی لوکسی است. کاپوت خودرو شیب نزدیک به صفری دارد، و با خمیدگی خاصی -که انحناهای آیفون ۶ در دست آیو را برای من تداعی می‌کند- به جلوپنجره خودرو می‌رسد. ما بر صندلی عقب نشسته بودیم: آیو اخیرا با اکراه قبول کرده که از خدمات یک راننده برخوردار شود. به آن مرد گفت، “کمی از یک سال گدشته، مگر نه جین؟”

آیو یک زندگی خارج از دیدرس را ترجیح می‌دهد، اما از چیزهای دلپسند هم خوشش می‌آید. یک اَستن مارتین DB4 هم دارد. اولین بنتلی‌اش را، البته بعد از دودلی زیاد، ۱۰ سال قبل خرید که یک مدل ۲ درب است. می‌گفت، “همیشه عاشق بنتلی‌های قدیمیِ چهارگوش بودم، دلیلش کاملا حولِ طراحی بود. اما به خاطر برخی مفاهیم مقاومت کردم و مقاومت کردم، و بعد پیش خودم گفتم، این پوچ‌ترین نوع خودبینی است، که من نگران باشم مردم مرا تجمل گرا تصور کنند -ولی من این طوری نیستم، پس می‌خرمش-” بعد از یک مکث، “و به همین خاطر با این چیزها مشکل دارم.” جف ویلیامز، مدیر عملیاتی اپل، یک تویوتا کمری قدیمی را می‌راند. به گفته او، نظر آیو درباره این موضوع در این دو کلمه خلاصه می‌شود، “اُه، خدا.”

از داخل بنتلی، چمن زارهای زرد و خشک دیده می‌شدند. آیو گفت، “قشنگ نیست؟ سایه‌های طویل، و خورشید که دارد نوک درخت‌ها قدم می‌زند.” او از مناظر مارین کانتی، در شمال سان‌فرانسیسکو گفت که جنوب غربی انگلستان را برایش تداعی می‌کنند، “بخشی از آن، مثل دِوِن است، نیست؟ کورن والاکسمور.”

والدین آیو اکنون در آن بخش از انگلستان زندگی می‌کنند، و آیو هم زمانی یک خانه در آنجا داشت. او بزرگ شدهٔ چینگ فورد است، یک شهرک در شمال شرق لندن، میزبان قشر متوسط جامعه. در آشپزخانه‌شان یک آب میوه گیر سیترومَتیک MPZ 2، ساخت براوْن با طراحی دیتر رَمز وجود داشت. آیو بعدا جایی نوشت، “هیچ بخشی از آن نه پنهان شده بود و نه توی چشم می‌زد.” او در اوایل زندگی‌اش با ابزارهای مختلف آشنا شد. به من گفت، “بی نهایت خوشبخت بودم که در محیط کارگاه‌ها بزرگ شدم.” او “این درک طبیعی” را به دست آورد که همه چیز در آنجا -بزرگراه‌ها، پل‌ها، تویوتاها- “ساخته شده است، و نتیجه تصمیمات متعدد آدم ها.” ریشهٔ آیو در طبقه کارگر است: پدربزرگ و پدربزرگ بزرگش از سمت پدری، فلزکارهای ماهری بودند. پدرش، مایکل، که حالا بازنشسته شده، معلم مقطع متوسطه در رشته‌های طراحی و تکنولوژی بود، و در آن زمان مشاور فرماندار در زمینه آموزش طراحی. مادر آیو یک معلم الهیات بود، و بعدا، به درمان شناسی رو آورد؛ خواهر کوچکترش مشاور نهادهای غیرانتفاعی در لندن شد. مارک نیوسان مشابهتی بین وضع اقتصادی دوران رشد خود و آیو می‌بیند. در دیداری به من گفت، “هیچ یک از ما در پس زمینه‌ای با امتیازات خاص بزرگ نشدیم، بسیاری از آنچه من انجام دادم تقلا و تلاش برای داشتن چیزهایی بود که در کودکی آنها را نداشتم.” در آن دیدار نیوسان یک کوله پشتی لویی ویتان حمل می‌کرد، که طراحی آن کار خودش بود، و ۶۰۰۰ دلار قیمت داشت. آیو، که حالا صاحب یک جت شخصی است، تا ۲۱ سالگی هنوز با هواپیما سفر نکرده بود.

مایکل آیو می‌گوید که مقیاس استعداد پسرش در زمان بچگی خود را نشان داد. او یک مازِ مانع‌دار ابتکاری، از چوب و مقوا، برای یک همستر، را به خاطر می‌آورد و طرح یک ماسک تنفس زیر آب که “به لحاظ تجسمی بسیار دقیق بود، حس تحرکِ فوق العاده‌ای در آن بود.” وقتی جاناتان ۱۳ ساله بود، خانواده‌اش به استَفورد در میدلَندز نقل مکان کرد. آیو می‌گفت که در این سن به او اسم مستعار “کوچولو” (Tiny) را دادند، زیرا “هیکلم به بزرگی الآن بود.” او برای تیم راگبی منطقه‌اش انتخاب شد. به وقت نیاز، می‌توانست جنگجوی درونش را بیدار کند. بعدا با خنده برایم گفت، “آدم مودب بازی نمی‌کند. به عنوان یک تیم در زمین هستید، و اگر تو جدی بازی نکنی تیمت صدمه می‌بیند.” در مدرسه، با هِدِر پِگ آشنا شد، همسر آینده‌اش، و آن زمان پشت مویِ بلندی داشت.

آیو در ۱۹۸۵، تحصیل در رشته طراحی صنعتی را در دانشگاه پلی تکنیک نیوکسل (که حالا دانشگاه نورث اومبریا نام دارد) شروع کرد. او تجربه شگرف کار با مک را برای اولین بار آنجا داشت، “ارزش‌های افراد سازنده آن را لمس کردم.” او دو نیم سال را در لندن نزد یک شرکت طراحی به کارآموزی گذراند، و مهارت زیادش به شکلی شرمسارکننده آشکار بود: به گفته کلایو گرینیِر، که او را آنجا ملاقات کرده بود، آیو مسئول یکی از مهم‌ترین پروژه‌های شرکت شد. گرینیِر دیدارش با آیو در نیوکسل را چنین به خاطر می‌آورد، “من شب را در اتاق نشیمن او سر کردم، در محاصره صدها مدل از جنس فوم -صد البته که همه‌شان هم سفید [بودند]. هر کدام از آنها، [فقط] یک تفاوت بسیار ریز با دیگری داشت.” او آیو را “متمرکزترین آدمی که در عمرم دیده ام” توصیف می‌کند. آیو عین همین توصیف را برای استیو جابز استفاده می‌کند.

آیو به من گفت که از زمان کودکی، همیشه “وقف کار” بوده. سوال کردن از او درباره فیلم‌ها، کتاب‌ها، و باشگاه‌های شبانه دوران جوانی‌اش کار عبثی است، هر چند در برهه‌ای ذوقی مانا برای موسیقیِ رقص پیدا کرده بود، و از آن زمان با جان دیگ وید، دی.جِی بریتانیایی، و نیز با اعضای مَسیوْ اَتَک دوست شده بود. (او یکی از دوستان یو-یو ما نیز هست.) در تابستان ۱۹۸۷، در نیمه راه کالج، با هِدِر ازدواج کرد که داشت در نیوکسل ادبیات انگلیسی می‌خواند.

او در دو سال حضورش در مسابقه دانشجوییِ طراحی ملی برنده جایزه شد، که یک بارش برای طراحی یک تلفن رومیزی سفید بود که یک گوشی با دسته کشیده، شبیه ذره بین داشت. او دو کمک هزینه سفر هم برنده شد و در تابستان ۱۹۸۹، بعد از کسب بالاترین رتبه، به ایالات متحده سفر کرد. آن موقع رابرت برانر به تازگی یک بنگاه مشاوره طراحی تاسیس کرده بود که لونار نام داشت و در سان‌فرانسیسکو بود. برانر لحظاتی بعد از ملاقاتشان می‌خواست او را استخدام کند: آیو “یک آدم شیرین و پرشور” بود، و رزومه فوق العاده‌ای داشت، بخشی از آن به این خاطر بود که “فوت وفن [طراحی] را کاملا یاد گرفته بود.” با اینکه ممکن است مردم طراحی صنعتی را “فقط [کشیدن] طرح‌های مفهومی و رندرها و مدل‌ها و کارهای خلاقانه این طوری” بپندارند، اما به قول برانر، طراحی در نهایت “ارائه یک چیز” است. آیو یک مدل از تلفن رومیزی‌اش را داشت، که از هم باز کرده بود تا نشان دهد چگونه قطعات داخل آن در کنار هم قرار گرفته‌اند. بدنه خارجی آن مدل ضخامتی دقیقا مشابه یک محصولِ آماده برای تولید انبوه داشت. برانر گفت، “آدم هیچ وقت شبیه این [دقت و نهایی سازی] را از یک دانشجو نمی‌بیند.”

آیو نتوانست به کالیفرنیا مهاجرت کند؛ قبلا به شرکتی که در آن کارآموزی می‌کرد تعهد همکاری داده بود. کمی بعد، تبدیل به شریک سوم در تنجرین شد، یک بنگاه مشاوره طراحی در لندن که گرینیِر با دوست دیگری تاسیس کرده بود. پروژه‌های آیو شامل یک شانه سلمانی با دندانه‌های بلند، همراه با یک تراز برای کوتاه کردن موهای بالای سر به صورت هم سطح بود. آیو در مسیری که با خودرو می‌رفتیم گفت، “به گمانم من یک بازرگان افتضاح هستم.” هر مشاوری همیشهٔ خدا در حال جستجو برای کار جدید است، و هرگز نمی‌تواند بر روی سبک طراحی شرکت تاثیری مشابه یک کارمند آن را داشته باشد. و کار در این شرایط می‌تواند حس بی‌هدف بودن در آدم ایجاد کند: آیو چنین می‌گوید، “فکر نمی‌کنم دنیا نیازی به یک مایکرو ویو دیگر داشته باشد.”

در اوایل دهه ۱۹۹۰، اواخر حضورش در تنجرین، آیو با دو مشتری کلیدی کار می‌کرد. آیدیال استندارد، تولیدکننده توالت‌های سرامیکی، ماموریت طراحی یک سِت «سینک، توالت، و وان حمام» را به آنها داده بود. داخل بنتلی که بودیم، آیو طرح آن را در دفترچه من کشید: یک نیم بیضی روی پایه، که زاویه‌ای نزولی با دیوار داشت. “یک دستشویی خیلی خیلی ساده بود، با دیواره‌ای ضخیم و پیچ خورده که در جلو باز می‌شد.”

آیو یک تبلت کامپیوتری هم طراحی کرده بود. در ۱۹۸۹، برانر به اپل پیوست تا استودیوی طراحی آن را هدایت کند؛ در ۱۹۹۱، اپل به معرفی اولین لپ تاپ خود نزدیک شده بود، پاوربوک ۱۰۰. در ماموریتی که هدف حقیقی آن قانع کردن آیو برای آمدن به اپل بود، برانر از تنجرین خواست که طرح‌های مفهومی دیگری را در حوزه رایانشِ همراه ارائه کند.

آیو به مقر هر دو شرکتِ آیدیال استندارد و اپل رفت و تضاد کار خود برای هر یک را به چشم دید. در مورد دستشویی، “قالب از کارکرد تبعیت نمی‌کرد، بلکه قالب خودِ کارکرد بود. آن شکلِ خاص به خوبی می‌توانست یک لگن دستشویی باش.” با لحنش آن را هم خاکی و هم اشرافی نشان داد. بعد گفت، “حس واقعیِ شاگردی نزد تاریخ را داشتم، خلوص بی‌نهایتی در آن موضوع وجود داشت.”

به گفته آیو، آن زمان در اپل “محصولات شدیدا پیچیده بودند، و آدم این حس آزادی و اختیار سرگیجه آور را تجربه می‌کرد. البته، تلاش این بود که به یک معماری و یک قالب برسیم، و مشکلات کارکردی مشخصی را رفع کنیم.” اما یک محصول اپل می‌تواند اَشکال مختلفی به خود بگیرد، که بعضی از آنها می‌توانند “کاملا برای درک ماهیت آن شی، مضر باشند.” با اینکه از مدت‌ها قبل ابزارها و ماشین‌هایی وجود دارند که کارکردشان برای یک غیرمتخصص گیج کننده است، اما صفحه مدار داخلی سطح جدیدی از اسرارآمیز بودن را پیش روی مردم قرار داده، طوری که “مردم به یک شی نگاه می‌کنند و کوچکترین ایده‌ای از اینکه چطور کار می‌کند به دست نمی‌آورند.” طرح مفهومی تبلت او، مکینتاش فولیو، یک قلم دیجیتال و صفحه نمایشی با زاویه متغیر داشت، و میزهای طراحی را به یاد آدم می‌آورد.

در بهار ۱۹۹۲، قبل از انتخابات عمومی که در آن انتظار پیروزی حزب کارگر -بعد از ۱۹ سال حکمرانی حزب محافظه کار- می‌رفت، تنجرین طرح حمام خود را در مقر آیدیال استندارد، در هال، به نمایش گذاشت. گرینیِر هنوز از اینکه آنها دست رد به سینه تنجرین زدند ناراحت است. یکی از ایرادهایی که به طرح گرفته شد، این بود که اگر سینک از روی پایه بیفتد می‌تواند یک بچه را به کشتن بدهد؛ به نظر گرینیِر این ایراد به سایر اشیای سرامیکی بزرگ هم وارد بود.

سپس شرکای تنجرین از مقر اپل در کالیفرنیا بازدید به عمل آوردند. وقتی به لندن برگشتند، خبر پیروزی حزب محافظه کار به آنها داده شد. گرینیِر به خاطر می‌آورْد که، “نتیجه لعنتی انتخابات خیلی افسرده کننده بود، ولی جانی طوری رفتار کرد که انگار نه انگار، چه هوای خوبی.”

آیو سپتامبر همان سال به کالیفرنیا مهاجرت کرد. طولی نکشید که یک خودروی ساب تبدیل شوندهٔ زردرنگ خرید. او از “خوش بینیِ کاملا واقعی، و کاملا بی‌تغییر” در دره سیلیکن، انرژی گرفت. به استیون فرای از کشف خودش گفت، که در امریکا “انگار اصلا بدبینی و شک گرایی وجود ندارد.”

وقتی به خانه‌اش رسیدیم، خورشید فرو رفته بود. آیو گفت، “بی نهایت ممنون جین.” پیاده شدیم. در حالی که به خاطر تاریکی عذرخواهی می‌کرد، چِفت دروازه چوبی را گشود.

از زمان پیوستن به اپل، گاهی پروژه‌های خارج از شرکت را هم بر عهده گرفته. در ۲۰۰۱، یک جعبه سفید از جنس پلی استایرن ساخت که کتابی از پاول اسمیث در آن قرار می‌گرفت. در ۲۰۱۳، یک میز آلومینیومی که او و نیوسان برای حراجی پروژه رِد طراحی کرده بودند با قیمت ۱.۷ میلیون دلار فروش رفت. و آیو یک بار در نیویورک، در یک میهمانی شام کنار جِی.جِی. آبرامز نشسته بود، و آبرامز به خاطر می‌آورد که آیو پیشنهادهای “بسیار مشخصی” درباره طراحی شمشیر لیزری داشت. آبرامز به من گفت که فیلم جنگ‌های ستاره ای: نیرو بیدار می‌شود آن ایده‌ها را در خود خواهد داشت، البته نگفت که دقیقا چه چیزهایی را. بعد از انتشار اولین تیزر فیلم -که در آن یک شمشیر لیزری قرمز با محافظی شبیه صلیب سوزان دیده می‌شد- من از آیو درباره پیشنهاداتش به آبرامز پرسیدم. گفت، “آن فقط یک گفتگو بود،” توضیح داد که هر چند چیزی درباره محافظ صلیبی به زبان نیاورده بود، ولی نکته‌ای درباره زمختی آن مطرح کرده بود، “فکرم این بود که جالب می‌شود اگر طراحی آن کمی ناشیانه شود، اندکی نوک تیز‌تر باشد.” اسلحه‌ای که بازطراحی شده می‌تواند “بَدَوی‌تر و آنالوگ‌تر باشد، و از این نظر، به گمانم یک جورهایی شوم‌تر.”۱

در طول سال‌ها، لورین پاوِل جابز با آیو درباره چیزهای مختلف، عینک آفتابی، ظروف غذا خوری، و ارتفاع مناسب برای سطوح آشپزخانه مشورت کرده. او می‌گوید، “جانی در تشخیص تناسب و ابعاد عالی است، واقعا، اگر یک روز نیاز به طراحی دکمه برای برای درب‌ها یا چراغ‌ها پیدا کردی، باید فقط بروی پیش جانی.” آن روز در دفتر کارش در امرسن کالکتیوْ، بنیاد غیرانتفاعی لورین برای مسائل آموزشی، در پالو آلتو بودیم. یک میز کنفرانس آرنی جیکوبسن داشت و از آن با دو زیربشقابیِ پارچه‌ای محافظت می‌کرد: یکی برای لیوانش، و یکی هم برای سرپوش پلاستیکی آن.

استیو جابز نیز به مانند آیو، زیر نظر پدری بزرگ شد که چیزهای مختلف می‌ساخت. این او را تبدیل به منتقدی سختگیر و خوش سلیقه برای مصنوعات پیرامونش کرد. پاول جابز، که رویی گشاده و سرزنده دارد، می‌گفت “قبل از دیدن استیو هیچ وقت نشده بود که درباره یک حباب لامپ [دیواری] فکر کنم. استیو [اگر الآن می‌بود] قطعا یک نقطه نظر روشن درباره سقف این اتاق می‌داشت. من حتی درباره قاب پنجره هم چیز یاد گرفته ام.” در این لحظه داشت به پنجره نگاه می‌کرد، “این قاب‌ها خیلی ضخیم هستند، و شاید حتی اصراف کارانه ضخیمند.”

برای سال‌ها، خانه‌شان در پالو آلتو فاقد مبلمان بود؛ جابز عکس چیزهای مورد علاقه‌اش را از داخل مجلات و کتاب‌ها بریده بود، ولی آنها را نمی‌خرید. اغلب از یک سوئیچ یا دکمه در مرسدس بنزش گلایه می‌کرد که تجربه استفاده از آن را خراب می‌کرد -لورین گفت، “برایت جذابیت ندارد از بقیه قُرقُرهایش بگویم.” او عاشق اشیایی بود که آدم را مجبور به تغییر رفتار نمی‌کردند، و این به لورین چیزی را داد که چنین توصیفش کرد، “حس قدردانی نسبت به شخصی دیگر که فکرش را روی راه حل‌ها گذاشته بود تا زندگی من را آسان‌تر کند.” اضافه کرد، “این چیزی بود که استیو همیشه دنبالش می‌گشت، و آن را پیدا نکرد تا وقتی که فرصت همکاری با جانی دست داد… آنها واقعا خوشحال بودند، از یکدیگر لذت می‌بردند.”

جابز در اواخر عمرش به والتر آیزاکسن گفت، “اگر یک شریک معنوی در اپل داشتم، او جانی است. جانی و من بیشتر محصولات را با هم شکل می‌دهیم و بعد دیگران را صدا می‌کنیم، می‌پرسیم، ‘هِی، شماها نظرتان درباره این چیست؟’ او تصویر کلی هر محصول را به همان خوبی می‌گیرد که ریزترین جزئیات آن را. و این را می‌فهمد که اپل یک شرکت محصول-محور است. او فقط یک طراح نیست. به همین خاطر است که مستقیم برای من کار می‌کند. قدرت عملیاتی او در اپل از هر کسی بیشتر است، البته به جز از خودم.” ریچرد سِیمور، طراح بریتانیایی، پیوند میان جابز و آیو را پیوندی “بین یک زیبایی پرست فرهیخته و یک صنعت گر عملگرای خارق العاده” توصیف می‌کند. به گفته پاوِل جابز، “استیو کسی نبود که طرح اشیا را با قلم بکشد. برای همین هرگز احساس نمی‌کرد که عملا همه چیز را طراحی کرده. ولی فکر می‌کنم هر دوشان این حس را داشتند که چیزها (موفقیت‌ها، محصولات) به خاطر حضور هر دوشان ممکن شده.” (جابز و آیو خوهای متفاوتی داشتند، اما رفتار غیراجتماعی ناملایمشان شبیه هم بود، و جالب است که یکی از بزرگترین دستاوردهای مشترک‌شان هم سرگرمی‌های دیجیتال برای مردمی است که حین آسانسورسواری بین افراد نیمه آشنا -مثل همسایه و همکار- گیر می‌افتند و معذب می‌شوند.)

قبلا از آیو درباره گوشه‌ها و لبه‌های گردشده‌ای پرسیده بودم که مدت‌ها است کمک کرده‌اند یک محصول اپل از تینک پدِ لِنووُ یا یک کتاب متمایز شود. (در حالی که محصولات اپل به مجموعه‌ای از مستطیل‌های گوشه گرد محدود شده‌اند، این اَشکال به منطقه امن طراحی صنعتی خالص تبدیل شده‌اند.) یک روز، آیو چنان خسته بود که حین صحبت هر آن ممکن بود بیهوش شود، اما موقع توصیف گذار از الگوهای هندسی “قدیم” که قبل از عصر کامپیوتر رایج بودند -اساسا، دو خط صاف که بخشی از محیط دایره آنها را به هم متصل می‌کند- به هیجان در آمد. از فرصت‌هایی صحبت کرد که حالا به وجود آمده‌اند، و اگر مواد مورد استفاده امکان دهند، می‌توان در فاصله میان دو خط صاف با ظرافتی بیشتر اشیا را شکل داد؛ از انحناهای شکسته حرف زد و از سطوح بیزیه. وقتی این را برای لورین پاوِل تعریف کردم، از خنده غش کرد، “بله! واقعا که چه پیشرفت شگفت انگیزی است، پاک یادم رفته بود.” برای هر محصول، جابز و آیو “ساعت‌ها و ساعت ها” فقط درباره خمیدگی گوشه‌ها صحبت می‌کردند. لورین بعدا یادآور شد که او و آیو سلیقه مشترکی درباره جوزف فرَنک دارند، طراح اتریشی-سوئدیِ مبلمان گرد با پارچه‌های گلدار، که یک بار در یک نطق گفت، “نه به گوشه‌های تیز: انسان موجودی نرم است و اَشکال هم بایستی چنین باشند.”

کلایوْ گرینیِر در نیمه دهه ۱۹۹۰ از کوپرتینو بازدید کرد، یعنی قبل از بازگشت جابز به کمپانی. می‌گفت، “آیو داشت جزئیات درپوش پرینتر را مشخص می‌کرد، چیزی نمانده بود شرکت را ترک کند. و، خدای مهربان، اگر این کار را کرده بود، دنیای امروز کاملا متفاوت می‌شد.” این بار، مایکل آیو، به خاطر می‌آورد که، “حرفِ نیمی از دلم این بود که، اُه، خوب شد، دوباره او را در خانه می‌بینیم.” جاناتان آیو تمایل اندکی به صحبت درباره آن دوران دارد. او آنقدر سخت کار می‌کرد که برانر نگران سلامتی‌اش شده بود؛ طرح‌های او -به خصوص، دومین نسل نیوتن، و بعدا، بیستمین سالگرد مک- در فهرست برترین‌های برانر بودند، “قدری بی‌پروا، اما همچنان کاملا محکم و شاداب.” در ابتدای ۱۹۹۶، برانر اپل را به مقصد پنتاگرَم، یک بنگاه طراحی بین المللی، ترک کرد. او آیو را به عنوان جانشین خود پیشنهاد کرد، اما، بعدا، کوشید او را پیش خودش ببرد. در این باره می‌گفت، “جداً دوست داشتم او را به عنوان شریکم در پنتاگرَم داشته باشم، و به خودش هم گفتم، اما او گفت ‘باید شرایط اینجا را تحمل کنم و ببینم به کجا می‌رسد.’”

پروفایل جانی آیو در نیویورکر

وقتی آیمک در تابستان ۱۹۹۸ از راه رسید، دو سال و نیم از ریاست آیو بر تیم طراحی اپل می‌گذشت. جابز بعدها بیشتر اعتبار آن محصول را گرفت، با این حال در حافظه بیشتر افراد، از جمله آیو، ثبت شده که استودیو از قبل چیزی تقریبا شبیه آیمک را طراحی کرده بود. به گفته آیو، جابز خواسته بود که “آن را دوست داشتنی‌تر کنید.” (کریگ فدریگی، نائب رئیس ارشد بخش مهندسی نرم‌افزار در اپل، جلسه‌ای را به خاطر داشت که یکی از نسخه‌های آخر طرح مفهومی آیمک به مدیران نشان داده شد. به خاطر می‌آورد که، “جانی داشت بدنه آن را نمایش می‌داد، استیو هم داشت به درزها سقلمه می‌زد، و به جانی می‌گفت، ‘شاید بشود لبه‌ها را بهتر کرد.’”) طراحی آن کامپیوتر تزلزل یک زندانی عفوشده را داشت. در براون، دیتر رَمز این نیاز را برای محصولات الکترونیکی مصرفی مطرح کرده بود: آنها باید ظاهری شبیه مبلمان و وسایل منزل پیدا می‌کردند. یک رادیو می‌توانست شبیه یک صندوقچه باشد. اما در آن لحظه از تاریخ، غریزه اپل حرکت در جهتِ برعکس بود: تا ماشینی را که هنوز فرزند محیط کار و مسائل فنی شناخته می‌شد، اهلی کنند. (چند سال قبل تر، در یک طرح مفهومی برای کامپیوتری یکپارچه [All-in-One]  آیو نمایشگر را پشت درب‌های کشویی قایم کرده بود.) آیمک، ابتدا با رنگ آبی به بازار آمد، یک دستگیره داشت، و انحناهایی که شادمانه توجه‌ها را به قطعه اصلی، یعنی نمایشگر کاتدی جلب می‌کردند.

با آیمک، ستارهٔ بخت اپل دوباره چشمک زد، و آیو تبدیل به ستارهٔ صحنه شد. برای بیش از یک دهه، جابز و آیو با هم ناهار خوردند و سفر کردند. جابز دوست داشت به خاطر چیزی که توهم امپراطوری بریتانیا می‌خواند-“همه‌اش کلاه کاردینالی و بدون هیچ گله‌ای،” به قول لورین پاوِل -سر به سر آیو بگذارد ولی آیو به من گفت که در یکی از سفرها به بریتانیا، او و جابز صبح را با پرنس چارلز در خانه بیرون شهرش، در‌های گرووْ، گذرانده بودند. باب منسفلید، مهندس ارشد سخت‌افزار در اپل، که حالا دیگر بازنشسته شده، اخیرا از رنجشی گفت که دیگر کارمندان اپل نسبت به دسترسی خاص آیو به جابز در خود حس می‌کردند. طوری که او قضیه را می‌دید، “همیشه یکی هست که برای توجه پدر چشم و همچشمی کند.” اما خود منسفیلد به خاطر اداره عالیِ مدیرعاملی که “راضی کردنش کار سختی بود،” از آیو سپاسگزار بود. نظر منسفیلد این بود که “جانی بار سنگینی روی دوش گرفته، و به خاطر این کارش آدم‌هایی مثل من مجبور به تحمل آن نیستند.

تسلط و نفوذ آیو یک شبه به دست نیامد. مایکل آیو گفتگویی با پسرش در اوایل ۲۰۰۱ را به خاطر دارد: “‘پدر، ۱۰۰۰ تا آهنگ روی‌اش جا می‌شود.’ من گفتم، ‘آخر کی هست که ۱۰۰۰ تا آهنگ بخواهد؟’ گفت، ‘خواهی دید.’” تونی فْدِل (Tony Fadell)، از مهندسین سابق اپل که اعتبار زیادی به خاطر آیپاد کسب کرد، اخیرا در مطلبی که فست کمپانی از او منتشر کرده، چنین می‌گوید، “ما آن را به جانی دادیم تا پوسته‌اش کند.” یعنی که کار آیو این بود که تا بیشترین ظرافت ممکن، قطعاتی را که عمدتا توسط مهندسین و سایرین انتخاب شده بودند، کنار هم بسته بندی کند: یک باتری، یک دیسک درایو، یک نمایشگر ال.سی.دی، و یک چرخ آهنگ. فْدِل بعد از ترک اپل شرکت نِست (Nest) را تاسیس کرد، که بعدا گوگل آن را خرید؛ سپس مسئولیت بازطراحی گوگل گلس را بر عهده گرفت. بنابراین جمله او ممکن است به شکلی استراتژیک اهانت آمیز باشد. تیم کوک، مدیرعامل اپل، در واکنشی مستقیم به حرف فْدِل به من گفت، “ما هیچ وقت چیزی را پوسته نکرده ایم.” ولی جمله فْدِل حداقلی از حقیقت را در خود دارد. آیو لباسی سفید-و-نقره‌ای بر تن آیپاد کرد، چنان اغواگرانه که هر کسی را عاشق خود کرد و باعث شد یک نسل از طراح‌ها مجبور به تحمل مشتریانی شوند که نسخه آیپادیِ این چیز یا آن چیز را می‌خواستند. (ریچرد سِیمور، در لندن، جلسه‌ای را به خاطر می‌آورد که درباره معادل آیپاد در دنیای کِرِم‌های مرطوب کننده بود.) اما آن روزها هنوز استودیوی طراحی صنعتی تبدیل به کارگاه مرکزی اپل نشده بود.

چند سال بعد، در ۲۰۰۴، اگر کسی به آن استودیو سر می‌زد متوجه یک صفحه لمسیِ بزرگ و ابتدایی می‌شد که روی یکی از میزها خوابیده بود. آیو می‌گفت، “خیلی خام بود، شامل چند پروژکتور می‌شد.” استودیو تکنولوژی لازم را اختراع نکرده بود -مهندسین اپل نیز چنین نکرده بودند- ولی طراح‌ها کمک کردند در طول چند سال، آن تکنولوژی راه خود را به بازار مصرف پیدا کند. باب منسفیلد می‌گفت، آیو حالا دیگر “درگیر ریز جزئیات محصولات شده بود -روش ساخت بهینه، تکنولوژی داخلی، سیستم خنک کننده.” آیو به من گفت که ابتدا خواهان ساخت تبلت بوده ولی بعد با جابز موافق شده بود و به تلفن اولویت دادند: معرفی تبلت، به یک باره مصرف کنندگان را هم با یک خانواده محصول جدید آشنا می‌کرد و هم با یک روش تعامل جدید، و این شاید به شکست می‌انجامید. منسفیلد می‌گفت تا ۲۰۰۷ که آیفون به بازار آمد، آیو دیگر بدل به “مرکز پرگار اپل” شده بود.

رابرت برانر برای من توضیح داد که از قدیم الایام، طراحی “یک دانه تسبیح در فرآیند” آماده سازی محصول بوده، یعنی همان مرحلهٔ پوسته کشیدن روی قطعات داخلی؛ اما در اپل، طراحی تبدیل شد به “خودِ نخ تسبیح، طوری که طراحی بخشی از همهٔ گفتگوها بود.” این پدیده راهی جدید برای سایر طراحان باز کرد. در ۲۰۰۷، برانر بنگاه طراحی خودش را گشود که اَمیونیشن نام داشت و کار با شرکت بیتس را آغاز کرد، یک کمپانی هدفون ساز که به تازگی توسط جیمی آیوواین و داکتر درِی تاسیس شده بود. بنگاه برانر با گرفتن الگو از اپل، تا آنجایی که ممکن بود خودش را در فرآیند کار بیتس ادغام کرد. برانر می‌گوید، آیو “یک تنه شغل ما را به سطحی ارتقا داد که هرگز تجربه نکرده بودیم.”

استودیوی آیو قدرت را از متخصصین تولید و همین طور از مهندسین گرفت. جف ویلیامز، مدیر عملیاتیِ اپل، یکی از اولین جلسات بازبینی آیمک را به خاطر می‌آورد، “معرفی‌اش کردیم، و خیلی هم زیبا بود، ولی نتوانستیم راهی برای ساختنش پیدا کنیم.” آیو و دَن ریچیو، که حالا مدیر بخش مهندسی سخت‌افزار اپل است، ۸ هفته را در ال.جی الکترونیکس، شرکت کره جنوبی مشهور در عرصه تکنولوژی  گذراندند. ریچیو می‌گفت، “آن روزها رفقایمان در ال.جی بخش زیادی از طراحی را برای ما انجام می‌دادند، اما امروز، صد در صد کار را ما در خانه انجام می‌دهیم.”

طراحان اپل هنوز هم به کارخانجات سر می‌زنند، اما دیگر نقطه شروع گفتگو، پروتوتایپ نهاییِ یک قطعه که از کوپرتینو آمده نیست؛ بلکه فقط بخشی از آن است. آیو محوطه آن سوی دیوارهای شیشه‌ایِ استودیوی اپل را به من نشان داد، آنجا پشت ماشین آلات قطعه ساز، یک اتاق رنگ رزی هم هست. او گفت، “سال‌ها قبل، پیش خودت می‌گفتی که مسئولیتت به عنوان یک طراح، با تعیین صحیح فُرم نهایی -به شکل طرح‌های دوبعدی یا یک مدل سه بعدی- به پایان می‌رسد.” اما حالا، به گفته او “رسیدن به فُرم صحیح، فقط نقطه شروعی برای تولید قطعهٔ نهایی است.” حالا اطلاعاتی که اپل برای کارخانه تولیدکننده می‌فرستد شامل طرح خط تولید، سرعت ابزارِ تراشکاری، و میزان تزریق روغن روان ساز در حین حرکت اجزا است. آیو می‌گوید استادیِ استودیو در نمونه سازی، روی کاغذ خطراتی به وجود آورده، از جمله اتلاف شدن وقت روی ایده‌های زیبا ولی احمقانه. “بعضی آدم‌ها چیزهای ذاتا زشت می‌کِشند، اما -با چنان جزئیاتی که- آدم را اغوا می‌کند.” مدل‌های سه بعدی هم به همان اندازه می‌توانند فریب دهنده باشند. “کاری که ما سعی در انجامش داریم نگاه کردن به چیزی ورای توانایی ماشین کاری، ورای توانایی طراحی جزئیات، است.”

یک بعد از ظهر، آیو و بارت آندره سینیِ زیر یک مکبوک را باز کردند، قطعات مشکی و نقره‌ای داخلش نمایان شد، که با نظمی غیرضروری بر روی یک صفحه مدار به رنگ مشکی مات، چیده شده بودند. آیو با خوشحالی به آن نگاه کرد و گفت، “این چیز فوق العاده زیبایی است.” آندره اشاره کرد که در داخل محصولات یکی از رقبای اپل، آن صفحه مدار سبز رنگ خواهد بود. او حتی به جای آن لپتاپِ دیگر شرمنده هم شد. روی همان میز یک مدل پلاستیکی بزرگ از هدفونِ اپل قرار داشت؛ یک ایرپاد  به بزرگیِ سرِ یک چوب گلف.

عملیات اجرایی اپل، که به پشتوانه منابع تقریبا نامحدودش، و گاهی فشار بی‌رحمانه بر تامین کنندگان و تولیدکنندگان میسر شده، یک زره تجاری چندلایه هم هست: هر محصول اپل “به روشی ساخته شده است که کار کپی را سخت می‌کند،” پائولا آنتونلی اضافه می‌کند، “این نبوغ است. فقط یک اثر صوری نیست.” وقتی در ۲۰۰۷، رابرت برانر اولین بدنه یکپارچه (unibody) مکبوک را دید -که با یک تراشکاری خارق العاده از دل یک شمش آلومینیومی بیرون آورده شده بود- “کلمه ‘دیوانه کننده’ جلوی چشمم ظاهر شد.” ادامه داد که اپل “تصمیم گرفته بود که می‌خواهد این تجربه را رقم بزند، برای همین به بازار رفت و ۱۰.۰۰۰ ماشین سی.ان.سی برای تراشکاری خرید.” (اپل این عدد را تایید نمی‌کند، ولی به قیافه برانر نمی‌آمد که بخواهد در این زمینه اغراق کند.) برانر می‌گفت، خیلی زود پس از معرفی آیفون، “یک شرکت کره‌ای بزرگ” به سراغ آمیونیشن آمد تا یک رقیب لمسی برای آن طراحی شود: “آنها گفتند ۶ هفته‌ای انجامش بدهید.” با خنده ادامه داد، “ما گفتیم، گویا ‘خیالاتی شده اید، [طراحی آیفون] سال‌ها طول کشیده. این نتیجه چند سال کار عدهٔ زیادی آدم خوب بوده.’”

یک روز، در آشپزخانه استودیو به چند طراح اپل پیوستم، و از آنها پرسیدم که چطور خودشان را با اقبال جهانی به محصولاتشان وفق داده‌اند. حتی مایل به تصدیق چنین فشاری هم نبودند، چه رسد به اظهار نظر؛ آنها استودیوی اپل را به قرنطینه‌ای شاد تبدیل کرده بودند، شبیه چشمه‌های آب معدنی در بالای کوه‌ها یا زندان‌های اسکاندیناوی. ریچرد هاوِرث، طراح بریتانیایی اپل در این باره معتقد است، “این طور نیست که ما بار همه دنیا را روی دوش گرفته باشیم، جانی طوری اوضاع را تنظیم کرده که کمی آزادتر از چیزی است که تصور می‌کنید.”

خانم اِوِنز هَنکی، یکی از اعضای تیم طراحی اپل هم به من گفت، “بیشتر فشار، به نظر من، از طرف خودمان می‌آید.” هر محصول فعلیِ اپل معمولا کنار مدلی در حال توسعه از جانشینش قرار می‌گیرد تا آنها ببیند “که آیا محصولی که یکی دو سال از آن لذت می‌بردند، تا حدی کهنه و زمخت شده؟ و آیا محصول جدید حس تازگی دارد یا خیر.” (طراح‌ها با ساعت و تقویمی متفاوت از مشتریان خود زندگی می‌کنند، بنابراین لحظه‌ای که او در اینجا توصیف کرد شاید همزمان باشد با عرضه محصولی جدید باشد که گرچه برای مشتریان نو است، اما برای تیم طراحی اپل دیگر کهنه شده.) هَنکی گفت که وقتی مدل جدید “قطعی و بدیهی به نظر آمد، می‌دانیم که کار زیادی باقی‌مانده ولی حداقل یک بنیاد محکم برای ادامه کار داریم.”

حرف‌های هَنکی یادآور سختی پیروی از اصول دیتر رَمز برای یک طراحی ماندگار هستند. در ۱۹۷۳، یکی از آگهی‌های سونی می‌گفت، “این می‌تواند دستگاهِ پخشِ صوتی باشد که برای نوه تان به جا می‌گذارید.” این جمله، شبیه بن مایهٔ آگهی‌های پاتک فیلیپ، سازنده کهنه کار ساعت‌های مچی بود و هر چند خوش خیالانه بود، اما حرف پوچی درباره محصولات الکترونیکیِ مصرفی نبود. امروز، طراحان اپل، مثل رقبای خود، ماشین‌هایی می‌سازند که دور‌انداختنی هستند: نمایشگرها می‌شکنند؛ پردازشگرها کهنه می‌شوند و… از آنها پرسیدم که آیا این باعث ناراحتی‌شان است، و یک مکث رخ داد. وانگ، آقای دی.جِی، از دوستش گفت که هنوز نسل اول آیفون را استفاده می‌کند، “تلفنش حسابی داغان شده، اما کاملا کار می‌کند.” این را طوری گفت که انگار دارد از یک دوربین لایکای زخمی شده در دست یک عکاس جنگی حرف می‌زند. “پس این اشیا قطعا دوام خوبی دارند.”

قبل تر، آیو از این گفته بود که حاضر نیست رسا بودن را فدای ماندگاری کند. پیشرفت‌های دائمی استودیوی اپل باعث بهبود “کیفیت زندگی میلیون‌ها و میلیون‌ها و میلیون‌ها نفر شده.” کاستن از سرعت -“گفتن اینکه، ‘بفرما، کار تکمیل شد’”-زندگی حرفه‌ای او را ساده‌تر خواهد کرد. اما این، به گفته آیو، “حرکت خودخواهانه‌ای خواهد بود.”

چهار. یک تَپ روی مچ

پروفایل جانی آیو در نیویورکر

از جف ویلیامز، مدیر عملیاتی اپل پرسیدم که آیا اپل‌واچ بیشتر از محصولات قبلی کمپانی، متعلق به آیو نیست. بعد از سکوتی ۲۵ ثانیه‌ای، که در آن اپل از فروش محصولاتش ۵۰ هزار دلار سود به جیب زد، او گفت، “بله.”

در ۲۰۰۷، سال عرضه آیفون، خانواده آیو در منطقه روستایی سامرسِت در غرب انگلستان، خانه‌ای از قرن ۱۷ میلادی، با یک دریاچه، را خرید. آیو از ۱۵ سال قبل در اپل بود؛ فرزندانش داشتند به سن مدرسه می‌رسیدند. وقتی آیو و همسرش در مراسم جمع آوری اعانه در سان‌فرانسیسکو بودند، در عکس‌ها خوش قیافه و کمی هم گیج به نظر می‌رسیدند، انگار که از اقتباس‌های ادبی آثار جِین آستین راهشان را به آنجا گم کرده باشند. در آن زمان، مایکل آیو خرید خانهٔ سامرسِت را به فال نیک گرفت و به بازگشت همیشگی پسرش به وطن امیدوار شد. او به من گفت که به مرور زمان به خود یاد داده که این سه سوال را نباید بپرسد: “کِی می‌خواهی به انگلستان برگردی؟”؛ “الآن چه کاری در دست انجام داری؟”؛ “فرزند بیشتری نمی‌آورید؟”

به گفته کلایوْ گرینیِر، آیو آن موقت بازگشت به بریتانیا را مد نظر داشت، تا وارد یک “بازنشستگی بسیار زودهنگام” شود و “همراه با مارک [نیوسان] روی اشیای لوکس” کار کند. گرینیِر گفتگوهای خود با آیو را به خاطر دارد، و اینکه موفقیت اپل، و وخامت حال استیو جابز، برنامه‌های آیو را تغییر داد. اپل در سال اول ۶ میلیون آیفون فروخت. و تا ۲۰۱۲، میزان فروش تلفن هوشمند اپل به ۱۰۰ میلیون در سال رسید. در همان برهه -که اپل آیپد و مکبوک ایر را نیز معرفی کرد- ارزش کمپانی به ۴ برابر افزایش یافت. گرینیِر می‌گفت، “انگار آیفون داشت کل دنیا را تغییر می‌داد، به نظرم سنگینی آن [موفقیت ها] او را به زیر کشید. هیچ انتخاب دیگری نداشت، مرد بیچاره. او واقعا مجبور است تا زمان تکمیل کارها اینجا بماند، و من می‌دانم که این نقشه خودش نبود. که البته معنی‌اش این نیست که از آن لذت نمی‌برد.” در بهار ۲۰۱۱، خانه سامِرسِت دوباره در بازار قرار گرفت. (میهمان خانه سابق آیو -کف پوش سنگ آهک، اجاق گاز دو طبقه- حالا برای اجاره‌های کوتاه مدت در دسترس است.)

اما آیو به من گفت که هرگز قصد برگشتن نداشته: او و همسرش آن خانه را برای تعطیلات خانوادگی خریده بودند، و وقتی دیدند فرصت استفاده کمی دست می‌دهد، به فروشش گذاشتند. او همچنین این فروش را به گزارش گمراه کننده تایمز لندن در اوایل ۲۰۱۱ ربط داد که در آن ادعا شده بود هیئت مدیره اپل نقشه آیو برای بازگشت به جزیره را خنثی کرده‌اند؛ آیو نمی‌خواست زیر سایه شایعات باشد. در ۲۰۱۲، آیو در کاخ باکینگهام به مقام شوالیه رسید؛ آن موقع، او و همسرش تبدیل به شهروندان ایالات متحده نیز شده بودند، با این حال پاسپورت‌های بریتانیایی خود را کنار نینداخته بودند.

جابز در سال ۲۰۰۳ از سرطان پانکراس خود مطلع شد. آیزاکسن در کتابش نوشته که در ۲۰۰۹، وقتی جابز برای پیوند کبد بستری شد و به سختی قادر به تکلم بود، از طراحی ماسک اکسیژن بیمارستان انتقاد کرده بود. جابز به سر کار برگشت، و سپس مراسم معرفی آیپد را میزبانی کرد. اما در ۲۰۱۱، غیبت او از شرکت دوباره آغاز شد؛ غیبتی که هرگز کاملا از آن برنگشت. آیو در آن سال‌ها به دفعات به خانه جابز می‌رفت، و اکتبر آن سال، در بعد از ظهری که جابز درگذشت، آیو آنجا بود.

در مراسم یادبود جابز که در چمنزار اینفینیت لوپ برگزار شد، آیو گفت “استیو عادت داشت به من بگوید -و عادت داشت زیاد این را بگوید- ‘هِی، جانی، یک ایده احمقانه دارم.’ و بعضی وقت‌ها آنها حسابی احمقانه بودند. گاهی هم حسابی وحشتناک. اما گاهی هم [آن ایده ها] هوای اتاق را خالی می‌کردند، و هر دوی ما را در سکوت محض فرو می‌بردند. ایده‌هایی برجسته، دیوانه وار، عالی. یا موارد دیگری که ساده، و ساکت بودند، اما در بندبندشان، در جزئیات‌شان [که نگاه می‌کردی]، کاملا عمیق بودند.” آیو به من گفت، “همیشه در فکر او هستم، چطور نباشم؟ با آن رابطه شخصی، و این واقعیت که هنوز در همان محل، پشت همان میز طراحی می‌کنم، جایی که ۱۵ سال از عمرم او کنارم می‌نشست.”


پروژه اپل‌واچ -اولین دستگاه اپل که تاریخچه طراحی‌اش به قبل از موسس شرکت، یا طراحش برمی گردد- به گفته آیو، “نزدیک فوت استیو” آغاز شد. سخت است که خط سیری از خلق این محصول یا دیگر محصولات اپل ترسیم کنیم: کمپانی با گذشته خود، درست مثل آینده‌اش، همچون یک دارایی معنوی برخورد می‌کند. اما در ۲۰۱۱، میل و رغبتی بیش از همیشه برای بررسی محصولات جدید در شرکت وجود داشت. آدم ممکن است فکر کند که مدیران اپل، با پیش بینی فضای غم و اندوه، تحول بازار، و رسانه‌های بدبین، مشتاق به در انداختن طرحی نو بودند. (تیتری از یونیون، در مورد تیم کوک: “اپل از مردی دست پاچه و تهی از ایده رونمایی کرد.”) کوک به من گفت، “داشتیم به چندین شاخه جدید فکر می‌کردیم، و اینکه کدام‌شان را انجام بدهیم.” شرکت شروع کرد به توسعه آیپد مینی. قبل از پایان سال، پروتوتایپ‌های آیفون ۶ در استودیو به خط شده بودند، با نمایشگرهایی متنوع که “از ۴ اینچ شروع می‌شد، و با فواصل ۰.۱ اینچ، تا بالاتر از ۶ اینچ هم نمونه داشتیم.” (قبل از آن، استودیوی اپل یک آیفون بزرگتر مبتنی بر طراحی صنعتی آیفون ۴ طراحی کرده بود، ولی، آن طور که آیو به خاطر می‌آورد، آن طراحی “بزرگ و قدیمی” و “فاقد جذابیت” از کار در آمده بود.)

این سوال برای من پیش آمده بود که آیا پروژه اپل‌واچ، و اضافه شدن مسئولیت طراحی نرم‌افزار برای آیو، راهی بوده تا اپل از آیو تشکر و او را حفظ کند: دستبندهایی از جنس طلای زرد و طلای سرخ. کوک در جواب گفت، “صادقانه می‌گویم، هرگز این گونه فکر نکرده ‌‌ام، به نظر من جانی واقعا اپل را دوست دارد -بودن در اینجا و محصولات را دوست دارد.” اضافه کرد، “انگیزه‌مان این بود که [با سپردن کل مسئولیت به جانی] محصولات‌مان خیلی بهتر خواهند شد.” اگر رابطه جابز و آیو پدر-پسری بود، رابطه آیو و کوک شبیه پسرعموهایی است که برای هم احترام قائل هستند. کوک می‌گفت که آیو “کاملا پشتیبان” گرایشات فردی او بوده، چه قبل و چه بعد از اعلام علنی هم جنس گرایی‌اش در پاییز گذشته: “وقتی کاری مثل این انجام دهید، همیشه گروهی از افراد هستند که به سمت شما سنگ می‌اندازند.” ادامه داد، “داشتن آدم‌هایی که خوبی این کار (اعلان علنی) را به شما یادآوری کنند عالی است.”

آیو ساعت جمع می‌کرد، و زیاد با همکارانش و مارک نیوسان درباره طراحی ساعت حرف می‌زد، نیوسانی که در دهه ۱۹۹۰ کمپانی ساعت خودش، آیکپاد (Ikepod) را تاسیس کرده بود. نیوسان به من گفت، “کار یک طراح این است که تصور کند دنیا در ۵ یا ۱۰ سال دیگر چه شکلی خواهد بود. با خودت فکر می‌کنی، ‘مردم در آن زمان به چه چیزهایی نیاز خواهند داشت؟'” در ۲۰۱۱، به لطف پیشرفت‌ها در مینیاتوری کردن تکنولوژی، جواب این سوال به نظر واضح بود: یک دستگاه نمایش اعلان‌ها بود که با تلفن هوشمند جفت شده باشد -تا ارسال پیام‌های عاشقانه، خبر دادن از تاخیرها، و موارد مشابه راحت‌تر شود. در آن تابستان، گوگل یک پروتوتایپ ۳.۵ کیلوگرمی از یک کامپیوترِ پوشیدنی ساخته بود که روی صورت می‌نشست. همزمان، برای آیوِ بی‌خبر از پروژه گوگل “محل بدیهی و صحیح” برای چنان چیزی، مُچ دست بود. بعدا وقتی گوگل گلس را دید، گفت که برای‌اش بدیهی بوده که صورت “جای اشتباهی” برای چنین دستگاهی است. کوک می‌گفت، “ما همیشه این حس را داشتیم که کار روی عینک‌ها هوشمندانه نیست، چون که مردم واقعا دل‌شان به پوشیدن آنها راضی نخواهد شد. عینک هوشمند به جای اینکه تکنولوژی را به پس زمینه هُل دهد، عین میهمان ناخوانده حواس آدم را پرت می‌کند، ما از اول به این باور داشتیم.” ادامه داد، “همیشه فکر می‌کردیم [اگر اپل عینک بسازد] یک شکست خواهد بود، و، می‌دانید که، تا الآن همین طور هم بوده.” به اپل‌واچ روی مچش نگاه کرد. “این [دستگاه] نفرت انگیز نیست. این [دستگاه] بین من و تو حصار نمی‌کشد.” ادامه داد، “اگر من اینجا یک اعلان جدید بگیرم، مچم را لمس خواهد کرد،”با یک لرزش بی‌صدا. “می توانم خیلی عادی به آن نگاهی بیندازم و ببینم چه خبر است.” در اتاق کنفرانسی در وان-اینفینیت-لوپ بودیم، چند اتاق دورتر از اتاق کار قدیمی جابز، و من متوجه شدم که در آن لحظه از تاریخ تکنولوژی شخصی، هنوز اعلان‌ها (Notification) برای تیم کوک نقش یک منشی جوان را بازی می‌کنند که بی‌صدا می‌آید و یک برگه را جلوی چشم او می‌گیرد.

آیو می‌گفت در پاییز ۲۰۱۱، بالاخره اپل‌واچ از یک بحث تبدیل شد به یک پروژه رسمی، هر چند “هنوز شکننده و آزمایشی بود.” با کلماتش کاری کرد که آن لحظه، یعنی لحظه تولد اپل‌واچ، همزمان هم عادی جلوه کند (“ما چیزهای زیادی را بررسی می‌کنیم، و از ابتدا پذیرفته ایم که خیلی از آنها ادامه نمی‌یابند”) و هم سرنوشت ساز (“کمتر پیش می‌آید چیزی را شروع کنیم که یک پلتفرم کاملا جدید است.”) وقتی آیو، در گفتگو با من درباره کارش، به موضوعی مثل تکامل جیب البسه اشاره می‌کرد، به سادگی می‌شد لذت او در داشتن مسئولیت تاریخی را تشخیص داد. آیو شاید اشتیاق بودن در سامِرسِت را داشته باشد، شاید هم نه، اما، بعد از ۲ دهه حضور در دنیای جدید طراحی، به خودش وظیفه‌ای با برخی محدودیت‌های دنیای قدیم را محول کرده. چه چیزی جالب‌تر از اینکه او تاریخدان‌ها و منجمین را به استودیوی طراحی اپل می‌آورْد تا درباره ساعت‌ها به تیمش درس دهند.

در ابتدا، طراح‌ها یادداشت برداری اندکی می‌کردند. آیو می‌گفت، بعد از سال‌ها همکاری، “قضیه را [روی هوا] می‌گیریم، دقیقا منظور آدم‌های دیگر می‌فهمیم.” آنها ابتدا معماری کلی ساعت را به بحث گذاشتند، و نه شکل آن را. موضع آیو این بود که مردم با حمل تلفنی که شبیه صدها میلیون تلفن دیگر است “مشکلی ندارند، یا تا حدی مشکل ندارند،” اما این قضیه در مورد یک چیز پوشیدنی توی کَت‌شان نمی‌رود. در نتیجه، سوال اصلی این شد که “چطور هم دامنه تنوع محصول گسترده باشد، و هم ایده‌ای درخشان و خاص داشته باشیم؟”

گرچه تنوع یک ضرورتِ الزام آور بود، اما همزمان یک فرصت هم بود. آیو می‌گفت، “ما می‌توانیم آلومینیوم، استیل ضدزنگ، و طلا، و دیگر آلیاژهای مرکب طلا را بسازیم.” (با گفتن “[در بررسی انواع متریال] توقف نکرده ایم” اشاره‌ای داشت به نقشه‌های آینده.) دامنه تنوع محصول می‌تواند به محصولات لوکس مردم پسند هم گسترش یابد، که به آیو و نیوسان امکان می‌دهد از محدودیت‌های موجود در شغل‌های والای خود فراتر روند. همکاری رسمی نیوسان با اپل همین پارسال اعلام شد، اما از ابتدای پروژه بر روی اپل‌واچ کار کرده؛ حتی نامش هم در پتنت‌های اپل‌واچ وجود خواهد داشت. نیوسان طراح فضای داخلی هواپیماها است و همین طور عینک‌های مطالعه‌ای که اغلب از یقه تیشرت‌های آیو آویزان هستند؛ اما او به ندرت محصولاتی با تولید انبوه برای بازار مصرفی عام ساخته است. حتی گاهی به فرصت‌های حاصل از که حضور در اپل به عنوان یک طراح، حسودی‌اش شده است. نیوسان در سال ۲۰۰۷، با هدف اجرای یک ایده پرهزینه در زمینه مبلمان یک-تکهٔ مَرمَر، با گالری گِگوزیِن همکار کرد، و برای اولین بار وارد قلمروی هنرهای زیبا شد. نیوسان توضیح می‌دهد، “من نیاز داشتم یک فروشگاه برای نمایش خلاقیت خودم داشته باشم، اما نمی‌توانستم شریک مناسبی پیدا کنم که بخواهد آن طور کارها را انجام دهد.” همکاری با آیو، که پادشاه قلمروی تولید انبوه بود، بالاخره این فرصت را برای نیوسان به وجود می‌آورد. به گفته نیوسان یک طراح در اپل “در ایده پردازی کاملا آزاد است، حال اگر آن ایده‌ها را به جاهای دیگر ببرد، به خاطر پوچ بودن، یا عملی نبودن، یا صرفا غیراقتصادی بودن، دور انداخته می‌شوند.”

به گفته کلایوْ گرینیِر، “جانی همیشه می‌خواست محصول لوکس بسازد.” و به قول او، تا اینجای کارش، یکی از ماموریت‌های اصلی طراحی صنعتی را موفق انجام داده بود: طراحی یک گیره عالی برای همه مردم، در دنیایی پر از گیره‌های نکبت. (گرینیِر می‌گفت، بیشتر طراحان که آن فلسفه را روشنِ راه خود می‌دانستند “عملا موفق به فرمانروایی بر دنیا[ی طراحی] نشدند، فقط سلطان دنیای گیره‌ها شدند.”) چند سال قبل، گرینیِر کار برای وِرتو (Vertu) را در سر داشت، شرکتِ بریتانیاییِ سازنده تلفن‌های هوشمند که محصولاتش طراحی لوکس ولی تکنولوژی معمولی، دارند و هر کدام را ده‌ها هزار دلار قیمت می‌فروشد. از قدیم تصور این بوده که محصولات الکترونیکی، مصرفی هستند و منسوخ شدن ناگزیر فناوری‌شان، مانع نگاه لوکس به  آنها است. اما بقای وِرتو این فرضیه را به چالش کشید و گرینْیِر به خاطر داشت که آیو “خیلی به وِرتو علاقه داشت.”

باب منسفیلد، که آن زمان از نزدیک در پروژه ساعت حضور داشت، می‌گفت نقش آیو این بوده که همزمان “خودش و استیو” باشد. با این حال آیو باید کمپانی را به ساختن ساعت قانع می‌کرد، و منسفیلد به خاطر داشت که “مقاومت زیادی” در مقابل او صورت گرفت. معلوم نبود که چطور می‌خواهند چنین محصولی را در فروشگاه‌های شهری خود به نمایش بگذارند؛ همچنین نگرانی‌هایی درباره شکاف انداختن بین مشتریان ثروتمند و غیرثروتمند وجود داشت. (به قول منسفیلد، “اپل می‌خواهد برای همه مردم دنیا محصول بسازد.”) اما آیو برنده این مباحثات بود، و در سال ۲۰۱۳ اپل استخدام‌های رده بالایی را اعلام کرد، آنجلا آرنتز، مدیرعامل اسبق بوربری، و پال دِنیو، مدیرعامل سابق گروه ایو سَن لورن. پتریک پرُنیَکس نیز از تَگ هیور (که بخشی از کارتل لوکس L.V.M.H. است) پارسال به اپل پیوست. قیمت ارزان‌ترین مدل اپل‌واچ ۳۴۹ دلار اعلام شده. در بخش‌هایی از دنیا که همین حالا هم از تلفن‌های هوشمند اشباع شده‌اند، این قیمتگذاری می‌تواند آن را به یک هدیه فارغ التحصیلی خوب تبدیل کند، فرصتی که به گفته برانر، بیتس آگاهانه آن را با قیمتگذاری هدفون‌های خود دید و تصاحب کرد. اما مدل‌های اپل‌واچ که از طلای خالص هستند، و بی‌شیله پیله نام اپل‌واچ ادیشن را به خود گرفته‌اند، احتمالا چندین هزار دلار قیمت خواهند داشت. جان گروبر، نویسنده تاثیرگذار وبِ مستقل که نامش با اپل عجین شده، در وبلاگش نوشت که قیمت اپل‌واچ ادیشن شاید “به نظر فعالان حوزه تکنولوژی به طرز شوک آوری بالا باشد…” اما احتمالا “از نظر صنعت ساعت و جواهر، به شکلی تهدیدآمیز پایین است.” سباستین ویوِس، رئیس یک موزه ساعت که توسط شرکت سوئیسی اودمار پیگِی اداره می‌شود، اخیرا صنعت متبوع خود را بی‌تفاوت نسبت به نقشه‌های اپل توصیف کرده: “ما نگران نیستیم؛ فقط بگویی نگویی لبخندی به لب داریم.” او به من گفت که اگر همه مردم قبول می‌کردند که دست آویزی جواهرنشان ولی بدون عقربه دور مچ خود ببندند، خطرش از اپل‌واچ بیشتر می‌بود.

تصمیم آیو برای ارائه حق انتخاب به مشتریان اپل‌واچ، فلسفه بدیهی بودن طراحی را که سال‌ها است اپل دنبال می‌کند، به چالش می‌کشید. در یکی از گفتگوهای‌مان، آیو نظرات کوبنده‌اش را درباره محصول یکی از رقبا بیان کرد، البته از من خواست که نامش را جایی نبرم: “ارزش پیشنهادی‌شان به مشتری این بود که ‘محصول را هر طور دلت می‌خواهد درست کن. هر رنگی را دوست داری انتخاب کن.’ و من معتقدم که این طفره رفتن از نقش خودشان به عنوان طراح بود.” تیم کوک به من گفت که “سلیقه جانی از تمام آدم‌هایی که دیده ام بهتر است،” و آیو شاید درباره این حرف دو دل باشد. موقع ناهار در کافه تریای اپل، آیو گفت که هیچ وقت فکرِ این را به سرش راه نمی‌دهد که تصمیمات فنیِ “بهترین معمارهای تراشه‌های سیلیکُنی” که در نزدیکی‌مان نشسته بودند را به چالش بکشد. اما طراحان صنعتی، از چنین مزیتی کم وبیش محروم هستند -تا حدی به این خاطر که مردم پیوسته از سلیقهٔ خود استفاده می‌کنند، مثلا موقع خریدن کفش یا چراغ.

استودیوی طراحی اپل یک سیستم ماژولار را برای اپل‌واچ در نظر گرفت: یک بدنه با چند جنس متنوع، و بندهای متنوعِ قابل تعویض. ۶ هفته بعد از آغاز پروژه، استودیو اولین پروتوتایپ خود را ساخته بود.

آیو می‌گوید، “سر و کله زدن با مدل ها[ی اولیه] ناخوشایند است، اغلب اثر آنها بر آدم، به خاطر تازگی یا متفاوت بودنشان است [نه لزوما به خاطر عالی بودنشان].” باید به یک چیز جدید زمان داد تا آدم را اذیت کند، یا ناامیدی به بار آورد. چند سال قبل، آیو و همکارانش نمونه‌های اولیه آیفون ۶ (از ۴ اینچی تا ۶ اینچی) را با خود به اطراف می‌بردند. آیو به یاد می‌آورد که “اولین مدلی که واقعا احساس کردیم خوب است ۵.۷ اینچ بود، و بعد، به خودمان وقت دادیم، و دوباره که برگشتیم سراغش، ناخودآگاه گفتیم ‘آه، خیلی بزرگ است.’ و بعد ۵.۶ هم به نظر خیلی بزرگ می‌آمد.” (کوک در یک جمله آن فرآیند را توصیف کرد، “جانی ۴.۷ اینچ و ۵.۵ اینچ را از آنجایش در نیاورد.”)

در مورد اپل‌واچ، یک سال طول کشید تا آیو روی بندهایی با مکانیزم اتصال قفل و شکاف به نتیجه برسد. سپس بندها را به ساعت‌های متفرقه زد و در بیرون از استودیو تست کرد. در این مدت، طراحی بدنه اپل‌واچ خیلی کم تغییر کرد: یک مستطیل با گوشه‌های گرد. آیو می‌گفت، “وقتی بخش بزرگی از محتوا شامل فهرست ها” -اسامی، جلسات و …- “باشد، نمایشگر گرد اصلا منطقی نیست.” فُرم نهایی اپل‌واچ یادآور یکی از ساعت‌های مارک نیوسان است، و شبیه مدل سانتوس از برند کارتیه -که سابقه‌اش به ۱۹۰۴ برمی گردد.

آیو اپل‌واچ را در کنار محصولات تاریخ ساز دیگری از اپل قرار می‌دهد که وجودشان را مدیون ابداع شیوه‌های تعاملی جدید هستیم: مک و ماوس؛ آیپاد و چرخ آهنگ؛ آیفون و صفحه چندلمسی. و حالا، اپل‌واچ و تاج دیجیتال؛ یک پیچ شیاردار در کناره سمت راست اپل‌واچ که شکل و نام خود را از صنعت کهنِ ساعت سازی گرفته. این ساعت دیجیتال از ابتدا می‌رفت تا تکنولوژی تعاملی جدیدی را در خود داشته باشد که مدت‌ها در دست توسعه بود: صفحه‌ای لمسی که میزان فشار نوک انگشت را حس می‌کرد. (و به واسطه حضورش، یک لمس و یک فشار می‌توانند معانی مختلفی داشته باشند، شبیه کلیک-تکی و کلیک-دوتایی.) اما تاج دیجیتال که دستگاهی است برای زوم و اسکرول، به سفارش استودیوی طراحی اپل اختراع شد تا سختی کار با یک یا دو انگشت روی نمایشگری کوچک را کم کند. و برخلاف ماجرای “پوسته کشیدن” روی آیپاد، اینجا آیو بود که به مهندسین اپل دستور ساخت تاج دیجیتال را داد. در این حین، نقش تاج گسترش یافت و اسکرول فهرست‌ها هم به آن اضافه شد. آیو از چندکارگی تاج بسیار خوشحال است، اما دیدن همکارانش که با انگشت صاف آن را می‌چرخاندند، مرا به این فکر انداخت که نکند این ژست طبیعی باعث شود که انگشت‌های بزرگتر، تصادفی نمایشگر را لمس کنند.

یک روز بعد از ظهر در استودیو، آیو نمای کنار اپل‌واچ را روی کاغذ کشید، با تاج که به طور غیرمتقارن روی دو محور قرار داشت: نزدیک‌تر به بالای ساعت و دورتر از زیر آن، نزدیک‌تر به روی ساعت و دورتر از پشت آن. (یک دکمه ثانوی هم کنار اپل‌واچ هست که محلش کاملا تراز است). کمی بعد به ذهنش خطور کرد که سریع نمای جلوی یک آیپاد را بکشد: یک مستطیل با مستطیلی در میان، یک دایره با دایره‌ای در میان. به طرحی که از ساعت کشیده بود اشاره کرد و گفت، “به عهده ما نیست که بگوییم آیا اشیا نمادین هستند یا خیر،” و بعد آن را “نمایی بسیار بسیار نمادین” توصیف کرد. سپس توضیح داد که، اگر تاج دیجیتال را در وسط قرار داده بود، ساعت تبدیل به محصولی کاملا متفاوت می‌شد. “عین حقیقت است. و تو می‌توانی بپرسی، ‘چرا این یک مشکل است؟’ خب، اگر [تاج دیجیتال] عینا ارجاعی باشد به آنچه قبلا [در صنعت ساعت سازی] رخ داده، آن وقت اطلاعاتی که درباره کارکردش می‌دهیم، غلط‌انداز خواهد بود.” تاج دیجیتال می‌چرخد، که این آشنا است، اما کارش کوکِ ساعت یا تنظیم عقربه‌ها نیست. هدف، به گفته آیو، خلق چیزی “آشنا ولی تازه” بوده.

اپل کورمال کورمال داشت راهش را به سمت خلق محصولی برای ورزش، پرداخت‌های بدون کارت، پیام‌رسانی با شکلک‌های بامزه، و هدایت مسیر با تَپ روی مچ، پیدا می‌کرد. (در مراسم معرفی اپل‌واچ، کلمه “صمیمی” وِردِ زبان همه معرفی کنندگان بود.) در سال ۲۰۱۲، آیو برای چند جلسهٔ همفکری در هتل سنت رجیسِ سان‌فرانسیسکو، آدم‌هایی را از گروه‌های مختلف کمپانی دعوت کرد. جف ویلیامز می‌گفت، “جانی روشی عالی در گره گشایی از ایده‌ها داشت، و صبری باورنکردنی -و سکوت‌های طولانی.” برای مثال، او گفتگویی را به خاطر داشت درباره میزان اطلاعاتی که هر آدم می‌تواند در یک نگاه مختصر جذب کند. یا در گفتگویی دیگر، به این مشاهده رسیدند که برخی خودروهای مدرن سیستم اعلام خرابی و تماس خودکار با مرکز تعمیرات را دارند، اما چنین چیزی برای رصد بیماری یک کودک وجود ندارد.
 آیا جان انسان کمتر از تعمیر یک خودرو است؟

در سال ۲۰۱۲ که آیو مسئولیت رابط انسانی اپل را به عهده گرفت، وظیفه فوری‌اش نوسازی iOS بود. جابز شبیه سازی دیجیتال از روی طرح‌های آنالوگ را دوست داشت؛ طبق گزارش‌ها، چرم دوزی بالای نرم‌افزار تقویم اپل (در نسخه‌های قدیمی) از داخل جت گلف استریم او گرفته شده بود. دیدگاه آیو این بود که چنین افکت‌هایی برای معرفی آیفون به دنیا مناسب بوده‌اند، آن زمان “ما خیلی نگران بودیم -نگران اینکه مردم چطور می‌خواهند این تغییر بزرگ، مهاجرت از دکمه‌های فیزیکی متحرک و صدادار… به شیشه‌ای لمسی و سفت را انجام دهند.” اما ادامه داد، “خیلی مهم است که دائما تصورات قبلی خود را به پرسش بکشی.” (آیمک تخم مرغی با بدنه نیمه شفافش، طرحی که هدف آن جذب آسان مردم بود، بعد از ۳ سال و نیم از رده خارج شد، و قبل از آن هم از مد افتاده به نظر می‌رسید.) آیو حتی برای صافکاری گوشه‌های گرد آیکن‌های iOS هم بی‌قرار بود. به من گفت، “دیوانه ام کرده بودند، آن انحناهای قِناس چشمم را آزار می‌دادند.”

آیا آیو قبلا هم درخواست مداخله در این مورد را کرده بود؟ در جواب من گفت، “تا یک قدمی آن رفته بودم، یعنی گفتنِ اینکه ‘من فکر نمی‌کنم این درست باشد، اما واقعا درگیر کارهای خودم هستم.’” او این گفتگو را با جابز داشت و به خاطر می‌آورد که “او، کاملا، دیدگاه مرا می‌دانست. نمی‌خواهم از غیب بگویم که -اگر حالش خوب می‌ماند- الآن چه کار می‌کرد.” من از کوک پرسیدم که بعد از مدیرعامل شدنش، آیا آیو فشاری برای پذیرش مسئولیت طراحی نرم‌افزار ایجاد کرده بود؟ کوک گفت، “معلوم است که وقت زیادی برای صحبت درباره‌اش صرف کردیم، و فکر می‌کنم برای او روشن شد که [با حضورش] چیزهای زیادی می‌تواند [به کار] اضافه کند.” تاریخچه شغلی آیو گاهی نشان از مردی دارد که به تخت پادشاهی تکیه زده اما درگیر یک گفت و گوی خودمانی و محترمانه هم هست.

ایده‌های جدید برای iOS7 انگیزه بخش گفتگوهای او با تیم کوک بود، اما همان قدر که برای آلن دای، یکی از مدیران طراحی در اپل، این قضیه آشکار بود، برای آیو هم روشن بود که طراحان صنعتی در اپل در خطر از دست دادن کنترل‌شان بر روی محصولات قرار گرفته‌اند. دای اخیرا گفت، در حالی که که آیپد “دارد تبدیل می‌شود به یک تکه شیشه”، تجربه کاربریِ نرم‌افزار هم تراز تجربه کاربری سخت‌افزار قرار گرفته، “یا حتی مهم تر.” در اپل‌واچ چند حرکت برجسته طراحان صنعتی را می‌بینیم -مثلا، طلای مستحکم با فرآیند بدیع فشرده سازی، و سگکی با ۴۰ آهنربای مجزا- اما به خانواده محصولات اپل که نگاه کنید، به مرور از این دست فرصت‌ها برای خودنمایی طراحان صنعتی کمتر و کمتر دست می‌دهد.

آلن دای، طراح گرافیک که سابقه کار در کِیتسْپِید در نیویورک و سپس بخش بازاریابی و ارتباطات اپل را دارد، رهبر تیم جدید رابط انسانی شد و این تیم قبل از اینکه خیلی بزرگ و ناگزیر مستقل شود، جزیی از استودیوی طراحی اپل بود. در حقیقت، اپل یک تیم رابط انسانیِ دیگر داشت که در آن سوی مقر کمپانی، بدون دسترسی مشابهی به آیو و زنگ تلفن‌های هیوگو وِرْواج، مشغول کار بود. در تحولاتی که نشانگر تکامل اپل بعد از فوت جابزند، چند تنش بین تیم قدیمی و جدید رخ داد، ولی بعد یک تیم ادغام شده، زیر نظر آیو شکل گرفت.

من با دای پشت میزی در حیاط اینفینیت لوپ صحبت کردم. یک کتابچه طراحی با خودش آورده بود و صفحه‌ای از آن را باز کرد که چندین طرح کلی ساده را در خود داشت: توپ بدمینتون، حباب چراغ، ابر صاعقه دار، درخت. او مدتی بود که به کار ترسیم عناصر بصری برای بخش پیام‌های اپل‌واچ می‌پرداخت. آن روز گفت، “کار چرندی است،” منظورش فرآیند دانه کاشتن برای یک زبان بصری جدید بود.

بهار گذشته، جیمی آیوواین، مدیرعامل بیتس، به دیدار رابرت برانر رفت. برانر به خاطر داشت که، “وارد شد و گفت ‘شرکت را فروختم!’” آن لحظه نمی‌توانست بگوید که خریدار کیست؛ بهترین حدس برانر سامسونگ بود. وقتی فهمید که در واقع اپل بیتس را خریده، و بیش از ۳ میلیارد دلار بابت آن پول داده، به آیو ایمیل زد: “خب، باید بنشینیم با هم شام بخوریم.” برانر به خاطر می‌آورد که آیو، در جوابش به “تقارن عجیب” آن لحظه اشاره کرده بود.

وقتی با کوک صحبت کردم، بیشتر از سخت‌افزار بیتس، سرویس استریم موسیقی و کارمندان آن را تحسین کرد. “آیا طراحی [هدفون‌های بیتس] به سبک جانی ربطی داشت؟” این را پرسید و گفت، “معلوم است، از ظاهرشان می‌شود گفت نه. اما آدم آن [شرکت] را به خاطر چیزی که هست نمی‌خرد -به خاطر چیزی که می‌تواند باشد، می‌خرد.” برانر خیلی به برند بیتس افتخار می‌کند، اما زمان زیادی از او گرفته بود تا یک ضرباهنگ طراحی برای آن بسازد طوری که شبیه یک شرکت اسنیکر باشد: “ابتدا، از این ایده ها[ی ورزشی] متنفر بودم -‘بیایید یک نسخه با رنگ‌های تیم لوس آنجلس لیکرز کار کنیم!’” خندید. “‘عالی. ارغوانی و زرد. حرف ندارد.’” وقتی از کوک درباره این تازگی برند بیتس پرسیدم، خندید: “من می‌خواهم شرکت بیتس همان چیزی باشد که در خونش است. نمی‌خواهم هر روز با گرز و داد بروم آنجا و بگویم، ‘شما حالا [زیرمجموعه] اپل هستید.’ برویم جلو، ببینیم چه می‌شود.”

برانر و آیو چند روز قبل از مراسم سپتامبر اپل (آیفون ۶ و اپل‌واچ) در سان‌فرانسیسکو شام را با هم بودند؛ فقط اندکی درباره خرید بیتس حرف زدند. برانر می‌گفت، “داشتم به همسرم می‌گفتم که ساعت ۱۰ خانه خواهم بود، اما ساعت از ۱۲:۳۰ گذشت و ما هنوز داشتیم می‌نوشیدیم . فکر می‌کنم [جانی] داشت خستگی در می‌کرد.” (استیون فرای درباره آیو می‌گوید، “او عاشق یک هتل عالی و یک نوشیدنی عالی است.”) آیو آن روزها خسته بود، و درگیر عرضه محصول جدید، و البته برانر می‌گفت که خستگی‌اش ناشی از “انجام دادن چنین کاری (معرفی یک محصول و پلتفرم جدید) بدون حضور استیو” بود. با این حال، آنها کمی درباره صنف طراحان سخن چینی کردند، و وقتی آیو طرح “یک گوشه گرد مرمرین با انحنای دقیق” برای حمام جدید خانه‌اش در پسیفیک‌هایتز را به او نشان داد، برانر به گذشته‌ها پرت شد و نظم و دقت بی‌مانند کارمند سابق خود را به یاد آورد.

آن مراسم اپل (آیفون ۶ و اپل‌واچ)، پایانی عجیب و دور از انتظار داشت، با شوخی‌های بی‌مزه‌ای که بین کوک و بونو رد و بدل شد، بونویی که حرف زدنش همراه با فروتنی مفرط و مبهمی شبیه آگهی‌های بازرگانی بود، و گفتگویی که شامل انتشار رایگان آلبوم U2 با همکاری اپل بود. مانند میکی ماوس، که از چهره‌های مشهور در حین معرفی واچ فیس‌های اپل‌واچ بود، U2 هم احتمالا بیش از آنکه خالق سرگرمی باشد، سمبل آن است. آیو را تصور کردم که دارد می‌خواند، “واقعا باید همه کارها را خودم بکنم [تا افتضاح به بار نیاورید]؟”

در حالی که حضار برای ترک سالن برمی خاستند، هارپر الکسَندِر یک اپل‌واچ به دست آیو داد: نسخه بزرگترِ دو مدل، به رنگ طلاییِ سرخ، با بَند سفید پلاستیکی بود. آیو آن را شُل بست و چقدر هم که به دستش هم می‌آمد. دقایقی بعد، بیرون رفت و وارد ساختمان سفیدی شدیم که اپل به عنوان نمایشگاه محصولات جدید ساخته بود، و به زودی برچیده می‌شد. در راهِ رفتن آیو یک سنگینی مبالغه آمیز دیده می‌شد -بروز بار مسئولیتی که بر دوشش بود. درباره ۳ سال کار روی اپل‌واچ گفت، “وقت زیادی گرفت و خیلی سخت بود.” اما استقبال حضار خشنودش کرده بود. تالار موقت پر از گزارشگران و میهمانان صنعت مد بود -از جمله، لیلی کُوْل، که مدل است و یک رولکس طلای صدفی به دست داشت که دوستش اُلیویه زام، دبیر ضدمُدِ معروف مجله فرانسوی پِرپل (Purple)، قبل از اتمام مراسم عکس آن را در اینستاگرام منتشر کرد. (یک نفر زیر آن نوشت، “آخِی اپل.”)

داخل تالار، یکی از ساعت‌ها را روی مچ بستم، همراه با بندی از زنجیر ضدزنگِ بافته شده که گشادیِ آن با آهنربا تنظیم می‌شد، صدای چسبیدن آهنربا به زنجیر درست مثل صدای روی هم خوردن سکه‌های پنج سنتی است. آن صدا، و صدای بسته شدن یکی دو قفل دیگر، تنها صداها -جدای از موسیقی- بودند که در ویدیوی معرفی اپل‌واچ قبل از ویدیوی ۱۰ دقیقه‌ای -با دکلمه جانی آیو- پخش شدند. ساعت اپل ماه‌ها دور از آمدن به بازار بود -گفتند که آوریل ۲۰۱۵ از راه می‌رسد- و نمایشگر مدل‌های موجود در تالار، یک ویدیوی تکراری برای نمایش رابط کاربری را نشان می‌داد.

داشتم با ریچِرد هاوِرث و جولیَن هانیگ راه می‌رفتم؛ با اندکی گیجی به افراد پیرامون‌مان خیره می‌شدند، آخر محصولی که چند سال فقط در دستان این دو نفر و معدودی دیگر قرار داشت، حالا بین خبرنگارها دست به دست می‌شد. افرادِ اپل در معرفی محصول جزئیات طراحی را برای تکمیل بیان می‌کردند. هاوِرث می‌گفت، “متریال این محصول دیوانه کننده ست،” اشاره کرد که عده‌ای می‌گویند روی ساعت از “شیشه یاقوت” ساخته شده: “[نه] این شیشه نیست، کریستال یاقوت است -یک ساختار کاملا متفاوت. و بدنه را از استیل ضد زنگِ تقویت شده می‌سازیم. و در پشتش هم سرامیک زیرکُنیا و یاقوت استفاده شده.” اضافه کرد، “اگر شرکت دیگری -رولکسی چیزی- داشت آن را می‌ساخت قیمتش خیلی زیاد می‌شد. مثلا ۱.۰۰۰ دلار یا همین حدود.”

هانیگ به شوخی گفت، “ما فقط ۱۵.۰۰۰ تا بابتش می‌گیریم.”

فردای آن روز آیو را در استودیویش ملاقات کردم. آن میزی که قبلا با یک پارچه صاف پوشانده شده بود حالا دیگر پوششی نداشت: یک قفسه نمایش اپل‌واچ با رویه شیشه‌ای بود که کارمندان می‌توانستند از طریق یک دریچه موتوردار نزولی، شبیه سطح شیب‌دار انتهای هواپیماهای باربری، به داخل آن دسترسی یابند. آن روزها آیو همفکری و همکاری با آنجلا آرنتز، مدیر خرده فروشی اپل، برای بازطراحی فروشگاه‌های شهری اپل را شروع کرده بود. این فضاهای جدیدِ درون فروشگاهی -که هنوز رونمایی نشده‌اند- مطمئنا میزبانِ بهتری برای ویترین اپل‌واچ‌های طلا خواهند بود. اپل، یک شبه، تبدیل به شرکتی برای طبقه نخبه جامعه نشده بود -و می‌رفت تا در فصل پایانیِ سالِ مالیِ ۲۰۱۴ حدود ۷۵ میلیون آیفون به مردم عادی بفروشد- بسیاری از آنها را در چین -اما من در عجب بودم که چقدر می‌توان طراحی یک محوطه V.I.P را معقول و منطقی در آورد؟ آیو بعدا به من گفت که از کسی شنیده، “اگر زیر پایم فرش نباشد، برای خرید ساعت وارد [فروشگاهی] نمی‌شوم.”

آن روز بعد از ظهر، او ساشیمیِ قزل آلا می‌خورْد، و درباره حساسیت‌های فصلی گلایه می‌کرد. می‌گفت، “فکر کنم تا آخر هفته باید باهاش بسازم، و دوشنبه مرخصی بگیرم. دیروز را روزی “با اهمیت” توصیف کرد. از آیفونش هر یک یا دو دقیقه صدای زنگی به گوش می‌رسید. برای آدم‌های هم سن آیو، احتمالا تلفن‌های امروزی آنقدر بزرگ و لیزند که راحت آنها را دچار دلتنگی برای تلفن‌های کوچک یک دهه قبل می‌کنند. از آیو درباره لنز اندک برآمده دوربین پشت آیفون ۶ پرسیدم که تلفن را از صاف لم دادن روی میز باز می‌دارد. آیو این انتخاب را -که بدون آن کل تلفن باید اندکی ضخیم‌تر می‌شد- “یک بهینه سازی کاملا واقع بینانه” توصیف کرد. آدم مجبور است درامِ پشت صحنه این حرف را حدس بزند. چون او اضافه کرد، “و، آره…[همین]”

در جریان صحبتمان، قلاب‌های بند اپل‌واچ (مدل Link Bracelet) را باز کرد و دوباره بست، و به نظر می‌رسید چیزهای سرگرم کننده ٔ این محصول، برای بعضی آدم‌ها جذاب خواهد بود. آیو گفت، “می دانم.” مثل یک آیفون، اپل‌واچ هم “ساده و خالص” است -به قول خودش در فیلم معرفی محصول- البته تا زمانی که مزاحمتی برای خواب، خلوت شخصی، یا افرادی که در سینما نزدیک شما نشسته‌اند، نداشته نباشد. مایکل آیو، که مازِ مانع‌دار همستر، کار پسرش، را به یاد می‌آورد، این سوال را داشت که آیا جوانان امروزی “بیش از اندازه خیره به نمایشگر” نیستند. در پیاده رویی بیرون از استودیو، مدتی بعد یک کارمند اپل را دیدم که به اپل‌واچش نگاه می‌کرد و در دست دیگرش هم یک آیفون بود.

اپل‌واچ طوری طراحی شده که نمایشگرش خاموش بماند تا وقتی که صاحبش مچ خود را بالا بیاورد. در نمونه‌های اولیه که اواخر ۲۰۱۳ در اطراف و اکناف کوپرتینو روی مُچ‌ها بود، این ویژگی هنوز ایراد داشت. برای مارک نیوسان، ۳ تلاش -از طبیعی تا ملودرام- طول کشید تا نمایشگر اپل‌واچش روشن شود. در شرایط طبیعی، بعد از روشن شدن یکی از ۹ واچ فیس انتخابی کاربر به نمایش در می‌آید. یکی از آنها ساعتی در کنار یک گل، یا یک پروانه، یا یک ستاره دریایی که زیر نور کاملا روشن شده، را نشان می‌دهد؛ تصاویری متحرک در پس زمینه‌ای سیاه. این تصاویر مراسم رونمایی از اپل‌واچ را تسخیر کرده بودند، و حالا آیو شوقش برای آنها را توضیح می‌داد. یک آیفون ۶ برداشت و دکمه گرد زیر نمایشگرش را فشار داد. “کل نمایشگر روشن می‌شود،” در ادامه گفت، “[آیفون ۶] برای من، حسی خیلی خیلی قدیمی دارد.” (در حالی که محصول ۲ هفته بعد تازه به بازار می‌آمد.) در ادامه توضیح داد که نمایشگر اپل‌واچ از تکنولوژی جدیدترِ OLED استفاده می‌کند که رنگ‌های سیاه آن سیاه‌تر از نمایشگر LED آیفون هستند. این باعث می‌شود که بتوان راحت‌تر مرز میان نمایشگر و لبه‌های آن در زیر شیشه ساعت را از نظرها پنهان کرد. ستاره دریایی اپل‌واچ در یک فضای عمیق شنا می‌کند، و به قول آیو، نه فقط یک تصویر بلکه یکی از جنبه‌های اپل‌واچ می‌شود. اما روی نمایشگر آیفون‌های فعلی، یک ستاره دریایی در پس زمینهٔ قهوه‌ای تیره دیده می‌شود، و قاب دور آنها سیاه است، و در نتیجه، به قول آیو، “جادوی خیلی کمتری” دارد.

آلن دای بعدا تصمیم خودش و آیو برای “اجتناب حداکثری از لبه نمایشگر” را “نقطه عطف” طراحی رابط کاربری اپل‌واچ توصیف کرد. این بخشی از جاه طلبی آنها برای محو کردن مرزها بین نرم‌افزار و سخت‌افزار بود. دای می‌گفت که نزدیک بودن شکل فونت اختصاصی اپل‌واچ به “مربع گوشه گرد” اتفاقی نیست، در واقع انعکاسی است از شکل بدنه ساعت. اما استودیو در چند قدمیِ محو کامل حاشیه نمایشگر متوقف شد، چطور؟ دای می‌گفت، “لحظه‌ای بود که فهمیدیم تماشای عکس روی اپل‌واچ را دوست داریم، ولی از طرف دیگر عکس بدون لبه که اصلا وجود خارجی ندارد.” خندید. “اشتباه نکنید، سعی‌مان را کردیم! می‌توانم فهرستی از ایده‌های افتضاح را ردیف کنم.” از به کار گیری افکتی برای مات کردن لبه‌ها، تا قرار دادن قاب دایره‌ای روی عکس‌ها را بررسی کردند. مقادیر “زیادی محوشدگی عکس در پس زمینه” در کار بود -تاریک کردن گوشه‌های عکس. دای گفت، “در آخر، شاید داشتیم خودخواهی می‌کردیم.”

آن روز که از آیو جدا شدم، او به یک کافهٔ شراب در سان‌فرانسیسکو می‌رفت تا با یک میهمانیِ شام، معرفی اپل‌واچ را جشن بگیرند. بعدا حس آن شب را چنین به خاطر آورد، “خیلی آرام، و ژرف بود، شاید به خاطر خستگی زیاد ما.” اپل‌واچ برای تشویق فعالیت‌های ورزشی صاحبش، به او مدال‌های مجازیِ نقش برجستهٔ درخشانی می‌دهد؛ آیو ظاهر آنها را “اندکی نوستالژیک” توصیف کرد، یادآورِ المپیک نیمهٔ قرن. گفت، “وقتی با درایت به حرف‌ها عمل کنی، نتیجه خوبی دارد.” در میهمانی آن شب، حرف‌ها نمود عملی پیدا کردند: میهمان‌ها کافه را با نسخهٔ فلزیِ آن مدال‌های مجازی ترک کردند، پیچیده شده در کیفی پارچه ای.

در سان‌فرانسیسکو، در اتاق نشیمنی به شکل L با آتشدانی بزرگ در احاطه چوب‌های تیره، هِدِر آیو برخی چراغ‌ها را خاموش کرد تا نمای شب بهتر به چشم آید. گفت، “می شود نور خفیف فانوس دریایی آلکاتراز را دید.” شوهرش اضافه کرد، “خانه جدید خیلی [به آن ] نزدیک‌تر است. تقریبا بالای آب قرار گرفته.” کار بازسازی خانه‌شان در پسیفیک‌هایتز، که شامل کار گذاشتن پایه‌های تقویتی تا عمق ۱۲ متری زمین، قرار است امسال تمام شود.

معمارهای انتخابی آیو برای پروژه فاستر + پارتنرز هستند که نورمن فاستر آنها را هدایت می‌کند. از ۲۰۰۹، همین گروه -“پسرهای نورمن” به قول آیو- به کار روی مقر جدید اپل مشغول هستند. بدیهی است که آیو در طراحی خانه خودش هم دستی دارد؛ به گفته کوک، او نقشی مشابه را در پروژه مقر جدید اپل هم بازی می‌کند. اپل عاشق معمارهای این پروژه است، اما کوک می‌گوید “آدم نمی‌تواند مغز خودش را برون سپاری کند.” ساختمان جدید بایستی “نگرش ما به دنیا” را به نمایش بگذارد، و چه کسی بهتر از آیو برای تزریق روح اپل به زوایای مختلف آن.

اپل پارک

در دسامبر، یک روز بعد از آنکه توفانی ساحلی مرغ‌های دریایی را به داخل سرزمین‌های دره سیلیکن کوچ داده بود، دیداری با آیو در محل ساخت مقر جدید اپل داشتم، که با خودرو فقط ۵ دقیقه از اینفینیت لوپ فاصله دارد. هنوز داشت باران می‌بارید. هیچ نمایی از کوه‌های سانتاکروز دیده نمی‌شد، و هیچ نشانی از آن پهپاد فیلمبرداری که گاه بالای محوطه ساختمانی وِز-وِز می‌کند، و ویدیوهایش در اینترنت طرفدار پیدا کرده، وجود نداشت. تمام ساختمان‌های قدیمی از محوطه کارگاه برچیده و تخریب شده بودند، به جز یکی که محل کار ۳۰ معمار نورمن بود؛ گاهی همکاران لندنی‌شان به آنها می‌پیوندند، و البته آیو و اعضای تیمش. در سالن انتظار، طرح ساختمان در اندازه دیواری نصب شده بود، که در زمینِ گردِ وسط آن -آمفی تئاتر، فواره‌ها، درختان زردآلو- می‌شود هرم بزرگ اهرام ثلاثه مصر را جای داد. وقتی استودیوی طراحی اپل تغییر محل دهد، ۲۷۸۷ مترمربع از طبقه بالایی ساختمان جدید را به خود اختصاص می‌دهد، و دو تیم طراحی صنعتی و رابط انسانی در کنار هم قرار می‌گیرند، و هر روز نمای مشترکی از -به قول اپل- “دشت” میانِ ساختمان اصلی و مرکز ورزشی را خواهند دید.

آیو می‌گفت، “خیلی مشتاق بودم که نورمن این پروژه را انجام دهد.” داشتیم در اتاق‌هایی پر از نمونه‌های فیزیکی و چاپی قدم می‌زدیم. آیو تردید داشت که حضورش در پروژه‌های معماری مفید باشد: می‌گفت در بین قواعد طراحی فضا، به نظرش “چیز عجیبی است که ما تمایل به دیوارکشی [بین فضاها و کوچک‌سازیِ آن‌ها] داریم.” (بعدا به من گفت که به معمارهای فاستر چیزی درباره تناسب هندسی گوشه‌ها آموخته. یکی از جزئیات مقر جدید، کف هر طبقه است که با انحنایی رو به بالا، به دیوارها وصل می‌شود.)

کنار یکی از مدل‌ها ایستادیم. آیو گفت که زمانی طرح ساختمان جدید به شکل “ترای‌لوبال” (سه دایره به هم چسبیده) بوده؛ بلافاصله گلی با سه گلبرگ یا نماد رادیواکتیو را (سه ساختمان با یک دایره در میان) به ذهن من خطور کرد. اما طرح نهایی، این حلقهٔ بزرگِ خوابیده بر روی زمین، آدم را یاد ارباب حلقه‌ها می‌اندازد: استودیوی طراحی اپل حلقهٔ قدرت در اپل است، کنترل کنندهٔ حلقه‌های دیگر در این امپراطوری بزرگ. در دوره تیم کوک، اپل تصویری نرم‌تر و بالغ‌تر از خودش نشان داده، و در بین چیزهای دیگر، کوشیده به عنوان کارفرمای نیابتی کارگرانِ کارخانه‌هایش در چین، رفتاری مسئولانه‌تر داشته باشد. به گفته تیم کوک، تصمیم اپل این است که دنیا مدیرانش را “حرام‌زاده‌های دندان‌گردی که فقط دنبال پول بیشترند” نداند. با این حال ساختن یک پارک خصوصی به این عظمت، با هزینهٔ تخمینیِ ۵ میلیارد دلار، کمکی به بهبود این تصویر عمومی نمی‌کند.

بعدتر، همان روز از آیو درباره یکی از محصولات اپل که وجه اشتراکش با مقر جدید، سادگیِ موقرِ آن است پرسیدم: یعنی همان ماوس گرد -شبیه “توپ هاکی”- که در کنار اولین آیمک به فروش می‌رسید. در نظر بسیاری افراد، کنترلش سخت بود و یک شکست طراحی برای اپل به شمار می‌آمد. آیو این توصیف را قبول نداشت. به مکتب‌های فکری مختلف درباره دست، مچ، و ماوس اشاره کرد. “من می‌توانم در توصیف همه محصولاتمان از عبارت ‘کمی-تا-قسمتی اشتباه’ استفاده کنم، زیرا آنها کامل نیستند،” و به موج گلایه مردم هنگام عرضه محصولات جدید شرکت‌ها اشاره کرد. سپس ادامه داد، “ما فرصت انجام دوباره کار را داریم. این یکی از چیزهایی است که من و استیو درباره‌اش حرف می‌زدیم. می‌گفتیم: ‘واقعا این عالی نیست؟ هر نقصی که در این [محصول] می‌بینیم، این فرصت را داریم که در [نسل] بعدی درستش کنیم.’”

آیو، با خنده‌ای، گفت که مقر جدید را نمی‌شود بعدا تعمیر کرد. اما، تا جای ممکن، کوشیده بود آن را تبدیل به محصولی از مکتب طراحی صنعتی کند. وقتی با نظم ذهنی او به مسئله بنگرید، هر ساختمان اداری حکم یک پروتوتایپ دست‌ساز را دارد که از رسیدن به تولید انبوه باز مانده. و آیو ساختن چیزها با دست را دارای هیچ حُسنی نمی‌داند، “پیشه‌ورزِ بی‌دقت و بی‌صلاحیت هم کم نیست.” پس، اگر یک حلقه عظیم و یک دست می‌تواند محصولِ ده‌ها کارگر و استادکار باشد، همزمان می‌تواند فرصتی بزرگ برای تولید انبوه هم باشد. تمام شور و شوق آیو برای این ساختمان نیز در همین زمینه است. با خوشحالی می‌گوید، “شما یک مجموعه از عناصر [کاربردی در ساختمان] دارید و کلی از آنها می‌سازید.” استودیوی آیو بیشترِ کارِ طراحی “دال‌های بتونی توخالی” در ساختمان را بر عهده داشته: ۴.۴۰۰ ورقه بتونی که در یک طرف آنها کف یک طبقه را داریم، در طرف دیگرشان سقف طبقه پایینی را، و در بین‌شان نیز یک سیستم خنک کننده وجود دارد. تولید آنها نیز در کارخانه‌ای انجام می‌شود که اپل در وُودلندِ کالیفرنیا ساخته است. آیو می‌گوید، “بیشتر داریم قطعه‌بندی می‌کنیم تا ساختمان‌سازی.”

تازه آن موقع بود که آیو اشاره کرد که ساختن مقری به شکل یک حلقه “راهی حقیقتا عملگرایانه برای وصل کردن گروه‌های کاریِ مرتبط است.” یک ساختمان بُرج‌مانند به گفته او برقراری ارتباطات را پیچیده‌تر می‌کند. البته استدلال مخالف این هم واقعا قوی است: هر کدام از راهروهای محیطی ساختمان تقریبا ۱.۵ کیلومتر طول دارند، شاید آدم‌ها از این همه پیاده‌روی خسته شوند.

قبل از آنکه بیرون برویم، آیو کارش روی پله‌ها، و روی علائم مربوط به کارتخوان‌های امنیتی را نشانم داد؛ صفحات پلی‌کربناتی، با رنگ‌های براق، را بررسی کردیم که قرار بود علائم راهنما برای هدایت کارکنان به سمت محل پارک خودروهایشان در پارکینگ زیرزمینی باشند. روی دیوار، چند نسخه متفاوت از طرح مرکز پذیرش بازدیدکنندگان قرار داشت، که ساختمانی است جدای از حلقه بزرگ. از نمای بالا، هر دو طرح شبیه مستطیل هستند. یکی، با برچسب Pill (حبه)، مستطیلی است که در هر سرش یک نیم دایره قرار دارد. دومی شکلی آشنا و اپل‌وار دارد و کنارش برچسب iPhone قرار گرفته، مستطیلی با گوشه‌های گرد. آیو می‌گفت، “باید کارمان تا الآن تمام شده باشد، ولی هنوز داریم بازبینی می‌کنیم و بازبینی می‌کنیم.” به تازگی طرحی که iPhone نام داشت را معرفی کرده بود، چون می‌ترسید بازدیدکننده‌ای که به نیم دایره‌های Pill نزدیک می‌شود، به اشتباه آن را نمونه‌ای کوچک از مقر اصلی تصور کند. او همچنین -“در جنگی بزرگ”- روی ساده سازی صفحات کنترل آسانسورهای میتسوبیشی اصرار ورزیده بود. آیو چنین آدمی است.

در باران آن روز، سوار بر یک جیپ از محوطه بازدید کردیم. آیو گفت، “خدایا، [کار ساختمان] چقدر پیشرفت کرده.” حلقه اصلی یک گودال بود، با دیواره‌های بتونی، به عمق کافی برای دو طبقه پارکینگ زیر زمینی. بعد پیاده شدیم، آیو کلاه حفاظتی محوطه کارگاه را به سر نگذاشت؛ از میان گل ولای رفتیم و از لبه گودال پایین را نگاه کردیم. صداهایی که در تقدیر از پیشرفت کار از خودش در می‌آورد -“اُه”- تقریبا نشان از حسرت داشتند.

چند روزی به شروع تعطیلات سه هفته‌ای او زمان باقی‌مانده بود، طولانی‌ترین تعطیلات در کل عمر حرفه‌ای‌اش. سال گذشته “سخت‌ترین سالی” بود که از زمان پیوستن به اپل تجربه کرده بود، این را کمی بعد گفت، در توضیح اینکه آن خستگی که گاهی در او دیده بودم، یک چیز معمولی و همیشگی نیست. هنوز از زمان دیدار قبلی‌مان سرماخوردگی‌اش رفع نشده بود. می‌گفت، “خودم را با مریض حال بودن سوزانده‌ام.” این فکر که اضافه شدن نیوسان به اپل نشانه‌ای از جدایی ناگریز خودش است را رد می‌کرد. اما  در صحبتم با لورین پاوِل، او اشاره کرد که “شاید راهی باشد که ساختار اندکی عوض شود، تا [وضع برای جانی] کمی قابل‌تحمل‌تر و پایدارتر شود.” بعد شغل شوهرش و آیو را مقایسه کرد، گفت “آدم‌های کمی فرصت انجام کارهایی به این بزرگی را پیدا می‌کنند،” ولی افزود، “مطمئنم که عوارضی [هم برای زندگی آدم] دارد.”

با خودرو دور محوطه ساختمانی گشت زدیم. آیو گفت، “این پروژه برای استیو خیلی مهم بود، اینجا احساس تلخ و شیرینی دارد، به وضوح کاری است برای آینده، اما هر بار که اینجا می‌آیم بی‌اختیار یاد گذشته هم می‌افتم -و یک غم ناگریز [سراغم می‌آید]. دلم می‌خواست بود که می‌دید.” رفتیم که با نیوسان ناهار بخوریم، در یک ساختمان ۱۸۵۸ متر مربعی که برای اجرای آزمایشی کافه تریای مقر آینده ساخته شده بود.


نیما دادگستر --

تعداد کلمات: ۲۲۸۰۵

منبع: Newyorker

بیشتر بخوانید